|
||||||||||||||||||
|
اهمیت و کاربرد های تكتونيك (Tectonic) و زمین شناسی ساختمانی اهمیت و کاربرد های تكتونيك (Tectonic) و زمین شناسی ساختمانی Tectonic : The study of processes that move and deform Earth's crust. Describing the forces that cause the movements and deformation of Earth’s crust on a large scale, also describes the resulting structures or features from these forces. هر کسي که با زمين شناسي سر و کار داشته باشد، تشخيص ميدهد که پوسته زمين در طي تاريخ زمين شناسي يک واحد ثابت و غير متغيري نبوده است بلکه به کرات در برابر عوامل داخلي و خارجي در آن تغيير شکل ايجاد شده است. شاهد اين مدعي وجود نواحي عظيم چين خورده يعني سلسله کوههاست که در آن رسوبات و سنگهاي ديگر فشرده شده و فرم آنها تغيير کرده است. عامل ديگر رسوبات دريايي است که اينک در قلل مرتفع کوهها ديده مي شود و در برخي موارد هزاران متر از سطح دريا بالاتر قرار گرفته است و اين خود ناپايداري قشر زمين را نشان ميدهد. بطور کلي ميتوان گفت که زمين شناسي ساختماني و تکتونيک ، درباره ساختهاي مختلف سنگهاي تشکيل دهنده پوسته زمين، چگونگي تشکيل و ارتباط آنها با عوامل داخلي زمين بحث ميکند. اهميت و کاربرد زمين شناسي ساختماني زمين شناسي ساختماني در بين ساير علوم زمين شناسي ، موقعيت خاصي را داراست. مثلا تهيه نقشه زمين شناسي محل ، بدون آگاهي به نوع ساختمانهاي منطقه ، غير ممکن است. زيرا بدون توجه به ساختمانهاي موجود ، ارتباط واحدهاي مختلف زمين شناسي امکان پذير نيست. از سوي ديگر مواد معدني ، در ساختمانهاي خاص زمين شناسي متمرکز ميشوند. مثلا نفت و گاز طبيعي بيشتر در قسمتهاي بالاي تاقديسها جمع ميشوند و با شناسايي اين ساختمانهاست که ميتوان امکان وجود آنها را بررسي کرد. همچنين بسياري از موارد معدني بصورت رگه تشکيل ميشوند که اين رگهها ، معمولا در امتداد گسلهاي موجود در منطقه تشکيل ميشوند. در بسياري موارد ، در اثر وجود گسلها و شکستگيها ، گسترش ماده معدني در يک منطقه قطع مي شود و براي پيدا کردن مجدد آن ، آگاهي به مشخصات تکتونيکي منطقه ، ضروري است. آشنايي به وضعيت ساختماني منطقه ، کمک موثري در مطالعه آبهاي زيرزميني است. زيرا گسلها و شکستگيها ، مجراهاي مناسب جهت عبور آبهاي زيرزميني ميباشد. شناسايي دره ها و گسلهاي ناحيه ، يکي از بهترين مراحل مقدماتي حفر تونلها و احداث سدها به شمار ميآيد. انواع بررسيهاي زمين شناسي ساختماني - بررسي بر اساس وضعيت هندسي در اين نوع تقسيمبندي ، ساختمانهاي مختلف زمين از نظر شکل هندسي مورد توجه قرار گرفته و به انواع چينها ، گسل ، درزهها و … تقسيم ميشوند. - بررسي از نقطه نظر سينماتيکي در اين بررسي ، اشکال مختلف زمينشناسي ، از نقطه نظر نحوه حرکات پوسته زمين ، که منجر به ايجاد ساختمان مذبور شده است، مورد بررسي قرار ميگيرند. در حقيقت در اين حالت چگونگي تشکيل ساختمانهاي مختلف ، مطالعه مي شود. - بررسي تاريخي مقصود از اين بررسيها ، مطالعه چگونگي تشکيل ساختمانهاي مختلف ، در دورههاي خاص زمينشناسي است. زيرا بطوري که ميدانيم، در دورههاي مختلف دوران زمين شناسي ، حرکات تکتونيکي مختلفي وجود داشته است. - بررسي از نظر ديناميکي در اين بررسي ، رابطه نيروهاي موثر بر سنگهاي زمين و ساختمانهاي حاصله ناشي از آنها مورد بررسي قرار ميگيرد. گسل ها (Faults) A fracture or fracture zone in rock along which movement has occurred. گسلها شکستگيهايي در پوسته زمين هستند که در طول آنها تغيير شکلهاي قابل توجهي ايجاد شده است. گاهي اوقات گسلهاي کوچک در ترانشه هاي جاده، جائي که لايه هاي رسوبي چند متر جابجا شده اند، قابل تشخيص هستند. گسلهايي در اين مقياس و اندازه معمولا بصورت تک گسيختگي جدا اتفاق مي¬افتد. در مقابل گسلهاي بزرگ، شامل چندين صفحه گسل درگير مي¬باشند. اين منطقه هاي گسله، مي¬توانند چندين کيلومتر پهنا داشته باشند و معمولا از روي عکسهاي هوايي راحتتر قابل تشخيص هستند تا سطح زمين. در واقع حضور گسل در يک منطقه نشان مي¬دهد که در يک زمان گذشته، در طول آن جابجايي رخ داده است. اين جابجايي¬ها مي¬توانسته يا بصورت جابجائي آرام باشد که هيچ گونه لرزشي در زمين ايجاد نمي¬کند و يا اينکه بصورت ناگهاني اتفاق بيفتد که جابجايي هاي ناگهاني در طول گسلها عامل ايجاد اغلب زلزله ها مي¬باشد. بيشتر گسلها غير فعال هستند، و باقيمانده¬اي از تغيير شکلهاي گذشته مي¬باشند. در امتداد گسلهاي فعال، حين جابجائي فرسايشي دو قطعه پوسته¬اي در کنار هم، سنگها شکسته و فشرده مي¬شوند. در سطح صفحات گسلي، سنگها بشدت صيقلي و شياردار مي¬شوند. اين سطوح صيقلي و شياردار به زمين شناسان در شناخت جهت آخرين جابجايي ايجادشده در طول گسل کمک مي¬کند. که زمين شناسان بر اساس جهت حرکت گسلها، آنها را به انواع مختلفي تقسيم بندي مي¬کنند که در قسمت انواع گسلها به اين تقسيم بندي مي¬پردازيم. مشخصات گسلها براي تعريف گسلها، از مشخصات هندسي آنها، يعني موقعيت قرارگيري آنها در يک فضاي سه بعدي، استفاده مي¬شود که عمده¬ترين اين مشخصات هندسي راستا و شيب مي¬باشند. شناخت اين پارامترها در سطح، زمين شناسان را قادر مي¬سازد تا ساختار سنگها و گسلها را در زير زمين و قسمتهاي دور از ديدشان، پيشبيني نمايند. راستا:جهت و راستاي خط تلاقي صفحه گسل با افق تحت عنوان راستا شناخته مي¬شود. راستا معمولا بصورت زاويه¬اي با شمال مشخص مي¬گردد. براي مثال عبارت N20E نشان مي¬دهد که راستاي گسل 20 درجه به سمت شرق نسبت به جهت شمال متمايل است. شيب:عبارتست از شيب سطح يک توده سنگي يا صفحه گسل، نسبت به صفحه افق. شيب شامل زاويه انحراف و نيز جهت آن ميباشد. جهت متصور شدن شيب يک گسل، بخاطر سپاري اين نکته است که آب هميشه در صفحه موازي با شيب گسل به سمت پايين جاري خواهد شد. براي نمايش گسلها بر روي نقشه¬هاي زمين شناسي، بدين ترتيب عمل مي¬شود که با يک خط راستاي گسل را نشان ميدهند و با يک خط کوتاهتر و عمود بر خط قبلي، جهت شيب را مشخص کرده و درجه شيب را در کنار آن مينويسند. انواع گسلها تقسيم بندي گسلها فقط بر اساس هندسه و جهت جابجائي نسبي ايجاد شده در آنها صورت مي¬پذيرد. گسلهاي راستا لغز و گسلهاي شيب لغز دو تقسيم بندي کلي گسلها ميباشند که در زير تعاريف مربوط به آنها آورده مي¬شود. » گسلهاي امتداد لغز (strike slip fault) A fault with horizontal displacement, typically caused by shear stress. گسلهايي که امتداد اصلي لغزش در امتداد راستاي گسل باشد، گسل امتداد لغز ناميده ميشوند. بر اساس جهت حرکت در امتداد راستاي گسل، گسلهاي چپ گرد و يا راست گرد را ميتوان تشخيص داد. نحوه تشخيص بدين ترتيب است که اگر در يک سمت از گسل بايستيم و حرکت سمت ديگر را نظاره نماييم، اگر حرکت آن از سمت چپ به راست باشد، گسل راست گرد و در حالت برعکس چپ گرد خواهد بود. بعنوان مثال شکل زير يک گسل امتداد لغز راست گرد را نشان ميدهد. » گسلهاي شيب لغز (Dip slip Fault) A fault in which two sections of rock have moved apart vertically, parallel to the dip of the fault plane. گسلهايي که امتداد اصلي لغزش موازي جهت شيب گسل باشد، گسلهاي شيب لغز ناميده مي¬شوند. گسلهاي شيب لغز نرمال و معکوس بر اساس جهت حرکت دو قطعه نسبت به هم تعريف ميشوند. در صورتي که نيروي وارده فشاري بوده و دو قطعه را به هم نزديک کند، گسل شيب لغز معکوس و در صورت دو شدن دو قطعه از هم گسل شيب لغز نرمال ناميده مي شود. بر اساس حرکتهاي قائم دو قطعه نسبت به هم، فرا ديواره و فرو ديواره قابل تشخيص است. در زبان انگليسي به فرا ديواره Hanging wall ( ديواره آوريز ) و به فرو ديواره Footwall اطلاق مي شود. دليل اين نامگذاري برميگردد به معدنکاراني که در معادن زير زميني کار ميکردند. چون غالبا معادن در محل تقاطع دو قطعه قرار دارند، فرا ديواره سقف معادن را تشکيل ميدهد که محل آويزان کردن چراغها در داخل معادن بود (Hanging wall) و فرو ديواره کف معدن يا محلي که پا بر روي آن قرار ميگيرد است که به آن Footwall اطلاق مي شود. در زبان فارسي از دو اصطلاح فرا ديواره و فرو ديواره براي نامگذاري استفاده مي شود. در عمل لغزش گسل، ترکيبي از شيب لغز و راستا لغز مي¬باشد که گسل مايل ناميده مي شود. در شکل زير تمام حالتهاي ممکن به نمايش گذاشته شده است. درزه ها (Joints) The space between the adjacent surfaces of two members or components joined and held together by nails, glue, cement, mortar, or other means. درزهها عبارت از شکستگيهايي است که غالبا در سنگ مشاهده مي شود. مهمترين مشخصه درزهها اين است که در اين نوع شکستگيها ، حرکت نسبي به موازات صفحه شکستگي وجود ندارد و در صورتي که در اين سطح حرکتي وجود داشته باشد، شکستگي حاصله را گسل مينامند. بايستي توجه داشت که در بسياري موارد ممکن است سنگهاي موجود در دو طرف سطح شکستگي در امتداد عمود بر اين سطح حرکت کنند. در بعضي موارد ممکن است اين حرکت به چندين سانتيمتر برسد. ابعاد درزهها از چند سانتيمتر تا چندين صد متر تغيير ميکند. سطح درزه در بسياري موارد يک سطح مستوي است اما ممکن است در بعضي حالات ، به صورت يک سطح غير مستوي باشد. در غالب موارد ، سطح درزه محدود و در حقيقت به حالت بسته است، اما در مراحل بعد، در اثر هوازدگي ، ممکن است درزه گسترش يافته و در سطح برسد و به صورت يک درزه باز در آيد. طبقهبندي درزهها درزهها را از نظرهاي گوناگون طبقهبندي ميکنند، که در زير به شرح آنها ميپردازيم : - تقسيم بندي هندسي : در اين تقسيم بندي درزهها بر اساس وضعيت درزه نسبت به امتداد لايهبندي سنگهاي مجاور طبقهبندي ميشوند. در اين تقسيم بندي انواع درزههاي زير را ميتوان تشخيص داد: درزه امتدادي : درزه امتدادي نوعي از درزه است که امتداد آن موازي يا تقريبا موازي امتداد لايهبندي طبقات اطراف است. درزه شيبي : درزه شيبي درزهاي است که امتداد آن موازي يا تقريبا موازي خط بزرگتري شيب سطح لايهبندي طبقات اطراف است. درزه طبقهاي : اگر سطح درزه موازي سطح لايهبندي سنگها باشد درزه طبقهاي نام دارد. درزه مايل : اگر امتداد درزه نسبت به امتداد يا خط بزرگترين شيب سطح لايهبندي سنگهاي اطراف بر حالت غير مشخص باشد، به اين نام خوانده مي شود. - تقسيم بندي جغرافيايي درزهها : در بعضي موارد درزهها را بر مبناي وضعيت امتداد درزه نسبت به امتداد شمال تقسيمبندي ميکنند. مثلا اگر امتداد درزه شمالي جنوبي باشد، به نام درزه شمالي جنوبي و در حالتي که امتداد آن شمال غربي ـ جنوب شرقي باشد به همين نام خوانده مي شود. - تقسيمبندي بر اساس وضعيت درزهها نسبت به هم : در اين تقسيمبندي وضعيت درزهها نسبت به هم مورد مطالعه قرار ميگيرد و بر اساس آن ميتوان انواع درزههاي زير را تشخيص داد: درزههاي منظم : اگر درزههاي يک منطقه با هم موازي يا تقريبا موازي باشند، به نام درزههاي منظم خوانده ميشوند. معمولا امتداد مشترک اين درزهها امتداد محور چين خوردگي اصلي ناحيه و يا امتداد گسلهاي اصلي ميباشد. درزههاي نامنظم : اين درزهها وضعيت مشخصي ندارند و بطور نامنظم پراکندهاند. - تقسيمبندي زايشي درزهها : بر اساس مکانيسم ايجاد و توسعه درزه در سنگها آنها را به انواع ، درزههاي کششي ، درزههاي برشي ، درزههاي ستوني و درزههاي رهايي و غير تفکيک ميکنند. همچنين درزهها را بر اساس عوامل به وجود آورنده آنها به انواع ناشي از عملکرد فرآيندهاي تکتونيکي و انواع ناشي از عوامل غيرتکتونيکي تقسيم ميشوند. سازوکار ايجاد درزهها عوامل به وجود آورنده درزهها را بطور کلي به دو گروه عوامل تکتونيکي و عوامل غيرتکتونيکي تقسيم ميکنند: عوامل تکتونيکي ايجاد درزهها : پس از اينکه سنگ تحت تاثير تنش قرار گرفت، ابتدا در آن تغيير شکل الاستيک ايجاد مي شود و پس از آن ميشکند (در حالت معمولي سنگهاي حالت شکننده دارند) ، ولي تحت فشارهاي محصور کننده و حرارت بالا ، بسياري از سنگها پس از مرحله الاستيک وارد مرحله تغيير شکل پلاستيک ميشوند و نهايتا در اين شرايط سنگ خواهد شکست. شکستگيهاي حاصله در سنگها را ميتوان به دو دسته زير تقسيم کرد »» شکستگيهاي کششي : اگر سنگي تحت تاثير کشش قرار گيرد، در امتداد عمود بر کشش ، شکستگيهايي در سنگها ايجاد مي شود. شواهد صحرايي براي تشخيص اين شکستگيها ، ديواره خشن است، ضمنا چون شکستگي تحت تاثير کشش ايجاد شده است، بين دو ديواره شکستگي ، يک باز شدگي ديده مي شود که گاهي اوقات ممکن است توسط رگههاي معدني يا غيرمعدني پر شده باشد. شکستگيهاي کششي ناشي از تنشهاي فشارشي : اگر يک بلوک سنگي تحت تاثير تنشهاي فشارشي قرار گيرد، دو سري شکستگي در سنگها ظاهر خواهد شد، به طوري که سطح اين دو سري درزه با هم زاويه 90 درجه تشکيل ميدهند. محل تلاقي اين دو صفحه موازي با امتداد تنش فشارشي است. اين شکستگيها تحت عنوان شکستگي کششي شناخته شده است. شکستگي رهايي: نوع ديگر از شکستگيهاي کششي که در اثر پيآمدهاي بعد از فشارش ايجاد مي شود، شکستگي رهايي است. اگر نمونه سنگي را به جاي اين که در هواي آزاد تحت فشار قرار گيرد، در يک محيط با فشار همه جانبه واقع شود و آنگاه بر آن فشار وارد آيد، پس از حذف نيروهاي فشارشي ، شکستگيهاي متعدد در جهت عمود بر امتداد نيروي فشارشي در جسم به وجود ميآيد. اين نوع از شکستگي کششي را رهايي مينامند. شکستگيهاي کششي در اثر نيروهاي کوپل : اگر جسمي تحت تاثير نيروهاي کوپل قرار گيرد، مثل اين است که نيروهاي فشارشي و کششي بطور همزمان بر آن موثر بودهاند. پس بطور همزمان در جسم تغيير شکلهاي ميدانهاي کشش و فشارش ايجاد ميشوند. »» شکستگيهاي ناشي از تنشهاي پيچشي : علاوه بر کشش ، فشارش و کوپل عامل ديگري تحت عنوان پيچش ميتواند، شکستگيهاي را در سنگها ايجاد کند. وقتي يک جسم صفحهاي تحت تاثير پيچش قرار گيرد، تنشهاي حاصله در آن به صورت تنشهاي کشش ، فشارشي و برشي جلوهگر مي شود. - فرآيندهاي غيرتکتونيکي ايجاد درزهها : عواملي مانند انقباض ناشي از سر شدن ، يا خشک شدن اجسام ، تنشهاي باقيمانده در تودهها ، حرکات سطحي زمين و اثر متقابل جنس لايهها در گسترش اين نوع درزهها موثر ميباشند. درزههاي ستوني : اين درزهها نوعي از درزههاي کششي هستند که بر اثر کاهش حجم در سنگها ايجاد ميشوند، اين نوع درزهها معمولا در تودههاي آذرين بوجود ميآيند که در اثر آن گدازه به شکل منشورهايي ايجاد مي شود. امتداد این درزه ها در امتداد تنش بیشینه است. درزههاي ناشي از هوازدگي : معمولا سنگها مستقيما و يا به طور غير مستقيم و از طريق سنگهاي اطراف تحت تاثير هوازدگي قرار ميگيرند. به علت حرکت جداگانه قطعات سنگها در ناحيه هوازده اغلب درزههايي در آنها به وجود ميآيد. ساخت ورقهاي يا برگواري : پديده ورقه ورقه شدن به علت توسعه درزههايي است که سنگ را به پوستههايي که انحناي کمي داشته و تقريبا به موازات سطح توپوگرافي است، تقسيم ميکنند. درزهها در ارتباط با ساختمانهاي محلي و توپوگرافي : اين درزهها شامل موارد زير ميباشند: - درزهها در سنگهاي لايهاي يا سنگهايي که به نحوي حالت لايهاي دارد، عموما عمود بر لايهبندي قرار ميگيرند و فواصل آنها تابع نوع سنگ و ضخامت لايه است.فواصل درزهها با ازدياد ضخامت لايه افزايش مييابد. درزههاي ابتدايي تشکيل شده در سنگهاي آذرين ، عمود به سطح خارجي پيکره آذرين دروني است. درزههايي که در ارتباط با چين خوردگي هستند، متنوع و شامل درزههاي طولي ، عرضي و مورب ميباشند. - ارتباط درزهها با پديدههاي ساختماني - گسترش درزهها در ارتباط با چين خوردگي: در بسياري از حالات درزههاي متعددي در حوالي چينها مشاهده ميشوند. اين درزهها در اثر نيروهايي که لايهها را چين دادهاند، بوجود آمدهاند. ذکر اين نکته لازم است که ممکن است درزهها بعد از چين خوردگي نيز بر ساختار ناحيه اضافه شوند. پس ميتوان آنها را به دو گروه ، درزههاي همزمان با چين خوردگي و درزههاي بعد از آن تقسيم نمود: درزههاي کششي : بعضي از درزههايي که در حوالي چينها ديده ميشوند، بر محور چين عمودند. اين درزهها را ميتوان به عنوان درزههاي کششي در نظر گرفت زيرا هنگامي که طبقات ، در امتداد عمود بر محور چين تحت فشارش قرار گرفته و چينها را به وجود ميآورند، در امتداد محور چين تحت کشش واقع ميشوند، بنابراين در امتداد عمود بر محور چين ، درزههايي به وجود ميآيد. درزههاي رهايي : درزههاي رهايي ، درزههايي هستند که به موازات سطح محوري چينها به وجود ميآيند. درزههاي برشي : معمولا دو دسته درزه که با هم زاويه 60 درجه تشکيل ميدهند، نيز در حول و حوش چينها مشاهده ميشوند که ميتوان آنها را به عنوان گستگيهاي برش تعبير کرد. - گسترش درزهها در ارتباط با گسلها : درزههاي پرمانند : درزههاي پرمانند شکافهاي کششي مربتط با گسل خوردگي هستند. اين درزهها ، در طرفين سطح گسل و طي زاويه حادهاي نسبت به آن تشکيل ميشوند. جهت زاويه حاده بيانگر جهت حرکت نسبي طبقات است. درزههاي برشي : درزههاي برشي متقاطع نيز ميتوانند در ارتباط با گسلهايي باشند که به طور عرضي چينها را قطع ميکند. درزههاي استيلوليتي: انفصال سنگ که توسط دو سطح کم و بيش مسطح بوسيله قشر نازکي از رس ، ذغال سنگ ، کليست يا مواد ديگر پر شده باشد را استيلوليت يا درزه استيلوليتي گويند. اين درزهها را سنگهاي آهکي بيشترين فراواني را دارند زمين لغزش حرکت و جابجايي بخشي از مواد دامنه در امتداد يک سطح گسيختگي مشخص را «لغزش» ميناميم. در لغزشهاي دامنهاي تغيير شکل از نوع «برش ساده» است. لغزش انواع مختلف داشته و در هر نوع مصالحي ميتواند ايجاد شود. ويژگيهاي توده متحرک و شکل سطح گسيختگي معمولا به عنوان عوامل طبقه بندي لغزشها بکار گرفته ميشوند. - انواع لغزشهاي دامنهاي » لغزش انتقالي يا ساده در لغزش انتقالي ، تودهاي از مواد به روي يک سطح کم و بيش مسطوي به سمت پايين دامنه ميلغزند. شرايط زمين شناسي و در راس آن وجود ناپيوستگي هاي ساختي داراي جهت يابي مناسب ، از جمله عوامل ايجاد يک لغزش انتقالي است. » لغزش دايرهاي يا چرخشي لغزش دايرهاي يا چرخشي عمدتا در دامنههاي خاکي و خرده سنگي طبيعي و مصنوعي و به مقدار کمتر در دامنههايي که از سنگ خرد شده يا ضعيف و هوازده ساخته شدهاند، ديده مي شود. در اين حالت گسيختگي در راستاي سطوحي منحني و قاشقي شکل ، که حداکثر تنش برشي را تحمل مي کنند، صورت ميگيرد. براي ايجاد يک لغزش دايرهاي معمولا نياز به شرايط زمين شناسي ويژه و گسستگيهاي ساختي نيست. » لغزش مسطوي در سنگ اين نوع لغزش انواع مختلفي دارد. از آن جمله است لغزش يک يا چند واحد سنگي در امتداد يک يا چند سطح مسطوي ، سر خوردن يک قطعه کوچک يا ورقهاي از سنگ به روي دامنه ، لغزش توده عظيمي از سنگ و سرانجام لغزش گوهاي در امتداد فصل مشترک دو صفحه متقاطع. شرايط مناسب براي لغزش مسطوي سنگهاي لايهلايه رسوبي که شيبشان به سمت خارج دامنه و مقدار آن مساوي يا کمتر از شيب دامنه است.گسلها ، درزها و فولياسيونهايي که سطوح ضعيف ممتدي را ساخته و سطح دامنه را قطع ميکنند.درزهاي متقاطع که گسيختگيهاي گوهاي را ميسازند.سنگ سخت و درزدار که سر خوردن قطعات سنگ را به همراه دارد. پوسته پوسته شدن در تودههاي گرانيتي که سرخوردن ورقههايي از سنگ را باعث مي شود. لغزش چرخشي در سنگ : در اين نوع لغزش تودهاي قاشقي شکل از سنگ ، بر اثر لغزش در امتداد سطحي استوانهاي ، گسيخته مي شود. ايجاد ترکهايي در راس بخش ناپايدار و برآمدگيهايي در پاشنه آن نشانههاي حرکات آغازيناند. پس از گسيختگي نيز معمولا پرتگاهي در بالاي دامنه و به هم ريختگيهايي در پايين آن متساعد مي شود. افزايش شيب دامنه ، هوازدگي و نيروهاي آب نشستي از دلايل اصلي اين نوع لغزشند.لغزش چرخشي در سنگهاي سخت يکپارچه ديده نمي شود. در مقابل درستيهاي دريايي و ديگر سنگهاي نرم ، همچنين در سنگهاي رسوبي لايهلايه به شدت درزدار و داراي لايههاي ضعيف ، فراوان ايجاد مي شود. شيب طبيعي شيلهاي دريايي متورم شونده و به شدت ترکدار ، کم و پايدارسازي آنها معمولا مشکل است. اين نوع گسيختگيها معمولا پيشرونده و وسيع اند. لغزش چرخشي در خاک : رايجترين نوع لغزش در خاک ، حرکت چرخشي يک يا چند قطعه از آن در امتداد سطوح استوانهاي است. علل اصلي لغزش چرخشي در خاک • نيروهاي آب نشستي • افزايش شيب دامنه • ساختهاي قبلي باقيمانده در خاک برجا لغزشهاي چرخشي از ويژگيهاي رسوبات نسبتا صخيم خاک چسبنده و بدون سطوح ضعيف است. عمق سطح گسيختگي وابسته به شرايط زمين شناسي است. لغزشهاي عميق در زمينهاي رسي و لغزشهاي کم عمق در واريزهها انجام مي شود. نشانههاي اوليه اين نوع لغزش ، ترکهاي کششي در راس و برجستگيهاي در قاعده دامنه است. گسترش جانبي و گسيختگي متوالي نوعي گسيختگي صفحهاي است که سنگ و خاک ديده مي شود. در اينجا مواد در امتداد يک سطح ضعيف بطور جانبي تحت تنش قرار گرفته و متواليا بصورت قطعاتي ميشکنند. علل اصلي اين نوع لغزش عبارت است از نيروهاي آب نشستي و افزايش شيب و ارتفاع دامنه. اين نوع گسيختگي را معمولا نميتوان با روشهاي رياضي پيش بيني کرد. زيرا از قبل نميتوان محل تشکيل اولين ترک و در نتيجه اولين قطعه را مشخص کرد. با اين حال ، چون در انواع خاصي از سنگ و خاک ايجاد مي شود، تشخيص حالات ناپايدار بالقوه امکان پذير است. گسترش جانبي معمولا به تدريج توسعه يافته و ميتواند حجم زيادي داشته باشد. اين نوع گسيختگي در دره رودها رايج است و بطور مشخصي در رسهاي سخت شکافدار ، شيلهاي رسي و لايههاي افقي يا کم شيب ، که حاوي مناطق ضعيف ممتدي هستند، ديده مي شود. واريزههايي که به روي خاک برجا يا سنگ داراي شيب ملائم قرار گرفتهاند، متواليا بصورت گسترش جانبي گسيخته ميشوند. نشانه اين نوع گسيختگي در مراحل آغازين ترکهاي کششي است، البته در برخي شرايط مثل بارگذاري ناشي از زمين لرزه ، ممکن است ناگهاني باشد. در خلال گسترش پيشرونده ، ترکهاي کششي بار شده و پرتگاههايي ايجاد مي شود. گسيختگي نهايي ممکن است تا سالها اتفاق نيافتد. لغزش واريزه اين نوع لغزش به حرکت تودهاي از خاک ، يا خاک و قطعات سنگ که بطور يکجا يا در واحدهاي جداگانه در روي يک سطح مسطوي پرشيب ميلغزند، اطلاق مي شود. اين لغزش اغلب حالت پيشرونده داشته و ممکن است به بهمن يا جريان منتهي شود. علل اصلي لغزش واريزهاي عبارتست از افزايش نيروي آب نشستي و شيب دامنه. اين نوع لغزش در جاهايي که واريزهها يا خاک برجا به روي سطح شيبدار و نسبتا کم عمق سنگي قرار گرفته باشد، ايجاد مي شود. آغاز حرکت در اين نوع لغزش هم با ترکهاي کششي مشخص مي شود. اهميت مطالعه گسل ها در هر زون ساختماني روند نيروهاي تغيير شکل دهنده و در نتيجه جهت و امتداد چين ها و گسل ها متفاوت است.علاوه بر گسلهاي اصلي تعداد زيادي از شکستگي هاي فرعي به صورت دستجات گسلي دسته دوم و سوم و گاه چهارم نيز در هر منطقه ديده مي شودکه سرانجام به درزها و سيستم هاي درزي ختم مي شوند. گسلهاي فرعي،عموماً با گسلهاي اصلي موازي بوده و گاهي نيز بر حسب تغيير جهت نيروها و يا مقاومت متفاوت سنگها،شکستگي هاي اصلي را با زواياي متفاوت قطع مي کنند. به علاوه وجود عوامل فرعي مثلاً گنبدهاي نمک نيز در تغيير شکل روندهاي ساختماني اثر مهمي بجا مي گذارد. در سالهاي اخير به کمک عکس هاي ماهواره اي توانسته اند نقشه هاي دقيق سيستم گسلي مناطق مختلف ايران را ترسيم نمايند. به اين ترتيب حدو مرز شکستگي هاي اصلي و فرعي مشخص شد. اهميت اين قيبل مطالعات و استفاده از عکس هاي ماهواره اي در زمين شناسي مدرن امري اجتناب ناپذير بوده و تنها به ذکر چند مورد اشاره مي کنيم که شامل: - مطالعه و شناخت دقيق روندهاي تکتونيکي کشور - مطالعه و بررسي گسلهاي فعال کواترنر و امکان جابجايي و زلزله زايي آنها - بررسي تغييرات ژئومورفولوژيکي - بررسي موقعيت زمين شناسي معادن شناخته شده به منظور کشف وضعيت مشابه در نواحي ديگر - مطالعات ژئوتکنيک در ارتباط با طرحهاي عمراني،سد سازي وجاده سازي. کمپاس و کاربرد هاي آن مهارت در استفاده از ابزار هاي زمين شناسي براي زمين شناس امروز بسيار مهم و اساسي به نظر مي رسد و مي تواند او را در برداشت هاي صحرايي بسيار کمک نمايد. کمپاس يکي از وسايل اصلي زمين شناسان در برداشت هاي صحرايي مي باشد که مهارت در استفاده از آن مي تواند يک زمين شناس حرفه اي را در رسيدن به هدفش کمک نمايد. کمپاس توسط بسياري از زمين شناسان براي نقشه برداري صحرايي از موضوعات زمين شناسي استفاده مي شود. زمين شناسان بيشترين استفاده را از کمپاس برانتون مي کنند اما باستان شناسان، مهندسين محيط زيست و نقشه برداران نيز از قابليت هاي اين وسيله استفاده مي نمايند. کمپاس برانتون در واقع يک قطب نماست که به دليل داشتن شيب سنج و قابليت حمل راحت به ساير قطب نماها برتري دارد و مي تواند به هر دو روش نشانه روي کمري و چشمي مورد استفاده قرار گيرد. اندازه گيري دقيق ساختار هاي زمين شناسي مانند خط لولاي يک چين، اثر سطح محوري و صفحه محوري و نقشه برداري زمين شناسي بدون استفاده از کمپاس برانتون غيرممکن و کاري نشدني است. در اين نوشتار ما کاربرد کمپاس برانتون را در اندازه گيري تغييرات خطي و صفحه اي ساختمان هاي زمين شناسي ( ساختماني، رسوبي و چينه شناسي) مرور مي کنيم و در مورد استفاده کمپاس در نقشه برداري و اندازه گيري مقاطع چينه شناسي ، اندازه گيري زوايا، ارتفاع و ... بحث مي نمائيم.جهت خواندن مطالب کامل و روش استفاده از کمپاس به این صفحه مراجعه کنید. کمپاس برانتون ( قطب نماي جيبي ) نخستين بار يک زمين شناس کانادايي به نام D.W. Brunton کمپاس برانتون را طراحي کرد که سپس توسط کمپاني William Ainsworth در دنورامريکا ساخته شد. با وجود طراحي بادوام آن، آينه ظريف و بخش هاي شيشه اي آن در مقابل ضربه و رطوبت آسيب پذير بوده و پس از هر بار استفاده نياز به تعمير و آماده سازي براي استفاده مجدد داشتند. از سال 1972 برانتون هاي اصلي بوسيله کمپاني برانتون در ريورتون ايالت وايومينگ امريکا (Riverton, Wyoming) ساخته و به بازار عرضه شدند. نمونه هاي مشابه از آن به مرور زمان در سوئد، چين، ژاپن و آلمان ساخته شد و امروزه در بازار موجود است. ساختمان کمپاس برانتون: کمپاس برانتون از سه قسمت ، بدنه اصلي (box)، بازوي نشانه روي (sighting arm) و درپوش (lid)، تشکيل شده است. 1. بخش بدنه اصلي: حاوي قطعات مهمي است که عبارتند از: • عقربه (Needle)که داراي دو جهت است، يکي جهت شمال ( در کمپاس برانتون هاي اصلي عموما به رنگ سفيد است و در برخي نمونه هاي مشابه با N مشخص شده است) و ديگري که به رنگ سياه است جهت جنوب را نشان مي دهد. • تراز چشم گاوي (Bull's eye level) تراز کروي که براي خواندن زواياي افقي استفاده مي شود. • تراز شيب سنج (Clinometer level) يا همان تراز استوانه اي. • صفحه مدرج شيب سنج (Clinometer Scale) براي خواندن زواياي قائم. • دستگاه تعديل (Damping mechanism) براي تخفيف در حرکت نوساني عقربه و پايداري بيشتر آن، • دکمه قفل کننده عقربه (Lift pin)، • پيچ برنجي کناري و ميخ شاخص(Side brass screw and Index pin) براي تنظيم و نشان دادن انحراف مغناطيسي. • صفحه دايره مدرج (Graduated circle) براي خواندن امتداد. نوک شمالي عقربه در نيمکره شمالي که زاويه انحراف مغناطيسي به سمت پايين است به سمت صفحه مدرج نزديک مي شود. يک وزنه کوچک الحاقي به سمت جنوبي عقربه اضافه شده است تا تعادل را در عقربه فراهم سازد. چنانچه کمپاس در نيمکره جنوبي يعني جايي که انحراف مغناطيسي به سمت بالاست استفاده شود بايد وزنه عقربه آن بر روي بخش شمالي عقربه بسته شود تا تعادل ايجاد گردد. براي عدم خطا در تشخيص عقربه سمت شمال بهتر است هميشه به وزنه دقت کنيم. قسمت هاي مختلف کمپاس و قطب نماي معمولي 2.درپوش: بوسيله يک لولا به بدنه متصل مي گردد و شامل: • يک آينه(Mirror) با يک خط محوري. • پنجره نشانه روي بيضوي شکل(Sighting window)براي نشانه روي به روش هاي کمري و چشمي. • روزنه ديد (Sight). 3. بازوي بلند نشانه روي: بوسيله يک لولا به بدنه متصل شده داراي: • شکاف بيضوي کشيده بر روي طول خود براي مشاهده ساختار هاي خطي. • نوک نشانه روي خم شونده(Sighting tip) براي تراز کردن خط ديد. صفحه مدرج کمپاس برانتون بر مبناي دو مقياس قديمي طراحي شده است. مقياس آزيموت: که در آن براي نشان دادن جهات از سه رقم استفاده مي شود به عنوان مثال براي شمال 000 يا 360 درجه و براي جنوب 180 درجه. در اين مقياس تنها جهت شمال مبناي اندازه گيري ها است و يک راستا بر مبناي جهت گيري آن نسبت به شمال از 0 تا 360 درجه تعيين موقعيت مي شود. مقياس ربع دايره ( بيرينگ ): که در آن از حروف و ارقام استفاده مي شود ( مثل N60oE, S20oW) در چهار ربع 90 درجه (NE, SE, SW, NW) مدرج شده است. راستاي شمال و جنوب به ترتيب در بالا و پايين صفر درجه را نشان مي دهند. در اين مقياس شمال و جنوب مبناي اندازه گيري منظور مي شوند. مقياس هاي آزيموت و بيرينگ براي تعيين جهات جغرافيايي راستاي يک خط بر روي زمين بوسيله موقعيت آن خط مشخص مي شود، که زاويه افقي بين خط و مرجع (معمولا شمال در بيرينگ و 000 در مقياس آزيموت ) مي باشد. البته مرجع در مقياس بيرينگ، هنگامي که راستاي يک ساختار به سمت جنوب خوانده مي شود، جنوب هم مي تواند باشد. موقعيت E و W در صفحه مدرج معکوس است، يعني E در سمت چپ صفحه مدرج ( معادل شماره 9ساعت ) و W در سمت راست صفحه ( معادل شماره 3 ساعت) بر روي صفحه مشخص شده اند. اين حالت براي اصلاح در خواندن زاويه طراحي شده است. شايان ذکر است حتي وقتيکه صفحه مدرج چرخانده مي شود، نوک شمال (سفيد رنگ) عقربه کمپاس هميشه رو به شمال قرار مي گيرد. براي مثال براي خواندن زاويه 045 ، ما صفحه را تراز کرده و به سمت راست شمال (جهت عقربه هاي ساعت ) مي چرخيم، اما نوک شمال عقربه به سمت چپ شمال مي گردد ( خلاف عقربه هاي ساعت )، يعني جايي که شرق برروي صفحه مدرج حک شده است و ما زاويه صحيح را قرائت مي کنيم. نگهداري و تنظيمات کمپاس: کمپاس دستگاهي دقيق و حساس است و هرگز نبايد هنگام قدم زدن کمپاس را به صورت درباز حمل نمود. چنانچه کمپاس در حين عمليات صحرايي آسيب ببيند چنانچه آينه و شيشه محافظ اضافي به همراه داشته باشيم مي توانيم آن را تعويض کنيم، اما اگر لولا خم شود و يا محفظه هاي تراز بشکند، بايد کمپاس را براي تعمير به کارخانه سازنده فرستاد. چنانچه کمپاس در هواي باراني مورد استفاده قرار گيرد و يا آب به درون آن نفوذ کند، بايد کمپاس را باز کرده و آن را خشک کنيم چراکه اگر تکيه گاه عقربه خيس باشد، عقربه صحيح عمل نخواهد کرد. آينه کمپاس را مي توان با ضربه زدن به زائه کوچک نگهدارنده و برداشتن يک واشر فنري شبيه واشري که بر روي جعبه است، بيرون آورده و آينه جديد را جايگزين آن کرد. اين آينه را بايد طوري قرار دهيم که خط سياه نشانه روي آن در زاويه اي عمود بر محور لولاي درپوش کمپاس قرار گيرد. اين کار را مي توانيم با چرخاندن آينه تا زماني که خط نشانه روي آينه از وسط دريچه نشانه روي بگذرد، انجام دهيم. عمل ميزان را سپس با بستن درپوش کمپاس بر روي نوک برگردانده شده بازوي نشانه روي و مشخص نمودن تطابق نوک بازو با خط وسط آينه امتحان کنيم. انحراف مغناطيسي و تصحيح کمپاس: زمين داراي قطب هاي جغرافيايي يا شمال و جنوب حقيقي يعني جايي که محور هاي چرخش زمين سطح آن را قطع مي کنند، و قطب هاي مغناطيسي است، يعني جايي که خطوط ميدان مغناطيسي به صورت واگرا از زمين خارج (جنوب مغناطيسي ) و يا به صورت همگرا به آن وارد ( شمال مغناطيسي ) مي شوند. عقربه کمپاس برانتون به عنوان يک وسيله مغناطيسي ( يک آهنربا) وقتيکه آزادانه معلق شود قطب هاي مغناطيسي را يافته و در جهت آنها آرايش مي گيرد يعني جايي که عموما شمال واقعي نيست ( بجز برخي مناطق کره زمين). عقربه کمپاس يک آهنربا است و قطب شمال هر آهنربايي در صورتيکه آهنربا آزادانه حرکت کند بوسيله شمال مغناطيسي دفع مي شود. در واقع مي توان نام صحيح اين انتهاي عقربه را قطب شمالجو (north seeking pole) ناميد. نقشه ها قطب مغناطيسي در نيمکره شمالي را " قطب شمال مغناطيسي" مشخص مي کنند. زاويه بين شمال حقيقي و شمال مغناطيسي " ميل مغناطيسي " (magnetic declination) ناميده مي شود. ميل مغناطيسي با موقعيت، زمان ( سالانه و روزانه )، ناهنجاري هاي مغناطيسي محلي، ارتفاع (جزئي و قابل صرف نظر) و فعاليت هاي مغناطيسي خورشيد تغيير مي کند (Goulet, 1999). درواقع ميل زاويه بين نقطه اي که عقربه کمپاس به عنوان شمال نشان مي دهد و شمال حقيقي مي باشد. ميل مغناطيسي در طول خطوطي که اصطلاحا خطوط هم ارز (isogonic lines) ناميده مي شوند ثابت هستند. خط فرضي با ميل مغناطيسي صفر درجه از غرب خليج هودسن، درياچه سوپريور، درياچه ميشيگان و فلوريدا عبور مي کند. قطب شمال مغناطيسي در سال 1999 در موقعيت 79.8° N, and 107.0° W, 75 در مناطق قطبي کانادا در فاصله 1140 کيلومتري از شمال واقعي قرار داشت. زاويه قائم بين بردار هاي مغناطيسي به سطح (افق) زمين وابسته است و زاويه انحراف مغناطيسي (magnetic inclination) ناميده مي شود و با تغيير عرض جغرافيايي تغيير مي کند. اين زاويه در قطب مغناطيسي 90 درجه و در استواي مغناطيسي صفر درجه است. تعيين انحراف مغناطيسي: اگر عقربه کمپاس شرق يا غرب شمال واقعي را به عنوان شمال مشخص نمايد، اين اختلاف به ترتيب انحراف مغناطيسي شرقي يا غربي ناميده مي شود. شمال مغناطيسي (MN) هم در نيمکره شمالي و هم در نيمکره جنوبي به عنوان مرجع انحراف مغناطيسي است. براي تعيين انحراف مغناطيسي در يک منطقه مورد مطالعه ما مي توانيم از موارد زير استفاده کنيم: 1- نقشه هاي توپوگرافي چاپ شده: در برخي نقشه ها انحراف مغناطيسي منطقه بوسيله زاويه بين دو پيکان شمال مغناطيسي (MN) و شمال حقيقي (GN) نشان داده شده است. 2- نمودار هاي ايزوگوني چاپ شده و يا موجود در وب سايت ها: که انحراف مغناطيسي را نشان مي دهند. 3- حسابگر آنلاين براي مشخص نمودن آخرين انحراف مغناطيسي براي يک موقعيت مشخص (طول و عرض جغرافيايي) و زمان مشخص. تنظيم انحراف مغناطيسي در کمپاس: انحراف مغناطيسي بوسيله چرخاندن پيچ برنجي که در کناره بدنه کمپاس وجود دارد تنظيم و تصحيح مي گردد. براي يک انحراف غربي 15 درجه ( يعني شمال مغناطيسي 15 درجه در غرب شمال حقيقي قرار دارد) صفحه مدرج به سمت غرب يعني در خلاف جهت چرخش عقربه هاي ساعت ( با چرخاندن پيچ ) چرخانده مي شود تا ميخ شاخص روي N15W در مقياس بيرينگ ويا 345 درجه در مقياس آزيموت قرار گيرد. براي يک انحراف 15 درجه شرقي، صفحه مدرج به سمت شرق چرخانده مي شود ( در جهت چرخش عقربه هاي ساعت ) تا ميخ شاخص روي N15E در مقياس بيرينگ ويا 015 درجه در مقياس آزيموت قرار گيرد. در ايران انحراف مغناطيسي به سمت شرق است و مقدار زاويه آن در مکان هاي مختلف متفاوت است. تنظيم انحراف مغناطيسي در کمپاس کارآيي کمپاس: براي تهيه يک نقشه و يا تحليل زمين شناسي و ساختاري يک منطقه بايد مشخصات و موقعيت ساختارهاي صفحه اي و خطي آن منطقه برداشت شود. زمين شناسان نمي توانند بدون دانستن چگونگي استفاده از کمپاس براي بدست آوردن اطلاعات ساختاري و تشخيص مرز واحد هاي ساختاري، يک نقشه مفيد توليد کرده و يا اطلاعات مفيد بدست آورند. بنابراين ما نياز داريم که چگونگي اندازه گيري ساختار هاي خطي و صفحه اي را براي تمام انواع ساختمان ها مثل عناصر رسوبي و ساختماني و مرز هاي سنگ چينه اي نقشه ها، بدانيم. يک کمپاس داراي کارآيي هاي فراواني است که تعدادي از مهمترين اين کاربردها در زير توضيح داده مي شود: 1. اندازه گيري موقعيت ساختار هاي خطي 2. اندازه گيري زاويه پيچ براي عناصر خطي 3. اندازه گيري زواياي قائم، ارتفاع و فاصله 4. اندازه گيري ضخامت حقيقي لايه ها 5. اندازه گيري موقعيت صفحات 6. بدست آوردن موقعيت يک خط مابين دو نقطه 7. اندازه گيري موقعيت يک صفحه با تکنيک دو خط 8. تعيين دو نقطه هم ارتفاع 9. تعيين موقعيت با استفاده از کمپاس و نقشه. منبع - زمین شناسی ساختمانی ، انتشارات پیام نور - کمپاس و کاربرد های آن (وبلاگ علوم زمین)
دگر شیبی همرا با دیاپیری در سه راهی خوی
ميليونها سال قبل، مدتها پيش از آن كه بشري روي زمين باشد، دايناسورها وجود داشتند. دايناسورها، يكي از انواع خزندگان ماقبل تاريخ هستند كه در دوران مزوزوييك، عصر خزندگان، مي زيستند دايناسورها جزء خزندگان بوده و اكثر آنها، از طريق تخم گذاري توليد مثل مي كرده اند. هيچيك از دايناسورها پرواز نمي كرده اند و هيچكدام از آنها در آب زندگي نمي كرده اند. بزرگترين دايناسورها، بيش از 100فوت(30متر) طول و بيش از50 فوت(15 متر) ارتفاع داشته اند(مانند آرژنتينوزاروس، سيزموزاروس، الترازاروس، براكيوزاروس و سوپرزاروس). كوچكترين دايناسور، كومپوزوگناتوس (Compsognathus )، به اندازه يك جوجه بوده است. اندازه اكثر دايناسورها، .بين اين دو حد بوده است.
معرفی رشته زمين شناسي دريايي( Marine Geology) امروزه انجام مطالعات و تحقيقات زمين شناسي دريايي در جهت اهداف مختلف اقتصادي، امنيتي، سياسي، نظامي، زيست محيطي و... با استفاده از تكنولوژي هاي پيشرفته و متدهاي نوين، امري اجتناب ناپذير تلقي مي شود. در همين راستا، وجود صدها مركز تحقيقاتي و آموزشي و همكاري هاي فيمابين در كشورهاي پيشرفته قابل توجه و تامل مي باشد. نگاه همه جانبه و فراگير به حوزه مطالعات دريايي امري بديهي محسوب شده و ناگفته پيداست كه انجام اين تحقيقات و مطالعات، دستاوردها و نتايج قابل توجهي در پي خواهد داشت. از جمله اين دستاوردها مي توان به ارتقاي كمي و كيفي دانش فني، متدها و فن آوري ها، مدل سازي و ارائه الگوهاي تحقيقاتي، بهره مندي از مزاياي ذخاير آبي و زير آبي اشاره كرد كه همگي آنها تاثيرات محسوس و غير محسوس در امور روزمره زندگي خواهند داشت. استفاده بهينه از منابع مهم دريايي، علاوه بر مزيت هاي اقتصادي، از ديدگاه مسايل دفاعي و نظامي نيز حائز اهميت مي باشد . درياها و اقيانوس هند يك راه ارتباطي مهم و استراتژيك براي كشور ما مي باشند. براي حفظ و حراست از هر كشور، شناسايي دقيق و علمي درياها تا حريم قانوني آن كشور ضروري است. آن كشوري كه شناخت كامل و علمي از بستر درياها و ويژگيهاي رسوبي، ريخت شناسي، فيزيكي و شيميايي درياهاي خود داشته باشد، قطعاً در شرايط بحراني، علمي تر و اصولي تر عمل خواهد نمود. در كشورهاي پيشرفته لزوم شناسايي بستر درياها از ديرباز احساس شده است، اما در كشور ما با داشتن مرزهاي آبي وسيع در شمال و جنوب (بيش از 3000 کيلومتر بدون احتساب مرزهاي رودخانه اي) اطلاعات بسيار ناچيزي از بستر دريا وجود دارد.هم اكنون آنچه كه براي ما ضروري و مهم مي نمايد آنست كه با توجه به واقعيات امر، ويژگيهاي پهنه هاي آبي در شمال و جنوب كشور را بر اساس مقتضيات و مصالح عمومي، منافع ملي و نيازهاي مقطعي و دراز مدت شناسايي و مطالعات زمين شناسي دريايي را جدي تلقي نماييم.آنگاه نتايج اين مطالعات مي تواند درامور غير نظامي (محيط زيست، شيلات، کشتيراني، احداث سازه هاي دريايي و...) و راهبرد امنيتي ـ دفاعي كشور (احداث و صيانت از نيروگاه هاي اتمي، فعاليت هاي نظامي ـ دفاعي نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي) مورد استفاده قرار گيرد. مهمترین کاربرد کنونی زمین شناسی دریایی تعيين محل هاي مناسب جهت دفع زباله هاي شهري و اتمي می باشد. زيربناي مسائل امنيتي و سياسي يک کشور مرهون دانش و آگاهي علمي آن کشور مي باشد. کشوري مانند ايران که از دو سو داراي مرز آبي است، مسائل امنيتي پيچيده تري خواهد داشت. ايجاد امنيت در مرزهاي آبي بسيار دشوارتر از مرزهاي خشکي است. بدون شناسايي دقيق بستر، زير بستر، شکل و تغييرات ساحل ، عمق دريا، منابع اقتصادي آبي و زير زميني امکان تعيين رژيم حقوقي دريا، تعيين مرزهاي آبي، ايجاد امنيت در حريم حقوقي دريا و در نتيجه جلوگيري از تجاوز ديگر کشورها امکان پذير نخواهد بود. کشورهايي که شناخت کمتري از ريخت شناسي و زمين شناسي بستر و زير بستر دارند بيشتر در معرض خطر تجاوز قرار مي گيرند. لذا لزوم مطالعات زمين شناسي دريايي در کشور ايران در درياي خزر، درياي عمان و خليج فارس امري انکار ناپذير است.بطوركلي از مهمترين كاربردهاي زمين شناسي دريايي به موارد زير مي توان اشاره نمود: 1) كشف منابع غير زنده اقتصادي بستر و زير بستر درياها 2) شناسايي وضعيت زمين شناسي مهندسي بستر و زير بستر دريا به منظور: » انجام پروژه هاي لوله گذاري و كابل كشي » انجام پروزه هاي حفاري تونل ها » انجام مطالعات زمين شناسي مهندسي مربوط به سكوهاي نفتي » كشف مناطق ريسك پذير براي برنامه ريزيهاي بلندمدت عمراني و توسعه اي 3) انجام بررسي هاي باستان شناسي و كشف اشيا گمشده و مدفون در بستر
مطالبی جامع در مورد سنگ شناسی پركامبرين در ايران مطالبی جامع در مورد سنگ شناسی پركامبرين در ايران
فهرست مطالب: 1) سنگ های اقیانوسی ، قاره ای و ماگمایی در پرکامبرین 1-2) پركامبرين در ايران مركزي 2-2) پركامبرين در سنندج – سيرجان 3-2) پركامبرين در البرز 3) سنگهاي نادگرگوني پركامبرين 4) رسوبهاي كنار قارهاي پركامبرين (پركامبرين پسين) 5) رسوبهاي دريايي نادگرگوني پركامبرينپركامبرين در ايران 1) پوستههاي اقيانوسي 3) سنگهاي ماگمايي دروني و بيروني.پوستههاي اقيانوسي پركامبرين 2) رسوبهاي پلاژيك (شيل، چرت، سنگآهك نازك لايه سياهرنگ) با همراهاني از پريدوتيت و بازالت، 3) بازالت، توف، برشهاي بازالتي با ميانلايههايي از رسوبهاي پلاژيك، 4)رسوبهاي پلاژيك، مانند شيل، چرت و كربناتهاي تيرهرنگ، اين مجموعه يك بار در رخسارهگلوكوفان – ولاستونيت و در رويدادهاي بعدي در رخسارههاي آمفيبوليت تا شيست سبز دگرگون شده است. داودزاده و لنچ (1981)، مجموعههاي افيوليتي انارك را بقاياي تتيس كهن، به سن كربنيفر و ادامه افيوليتهاي هرات ميدانند كه در اثر چرخش خردقاره ايران مركزي به ناحيه انارك نقل مكان كردهاند، ولي، الماسيان (1997)، اين مجموعه افيوليتي را قديميتر از دگرگونيهاي انارك و به سن قبل از نوپروتروزوييك ميداند. كه در ارتباط با نواحي پشت كمان اقيانوسي است. هوشمندزاده اين افيوليتها را مربوط به يك اشتقاق درون قارهاي ميداند كه از انارك تا بيابانك – بافق دو صفحه قارهاي را از يكديگر جدا ميكرده است. اگرچه تاكنون، پيسنگ افيوليتي پركامبرين ايران تنها از انارك – جندق گزارش شده است ولي وجود چنين پوستههايي در نقاطي از زون سنندج – سيرجان همچنان محتمل است پوسته هاي قارهاي پركامبرين بيشتر سنگهاي پركامبرين ايران، خاستگاه قارهاي دارند كه از هوازدگي و فرسايش سنگهاي ماگمايي و دگرگوني قديمي و در رژيمي كم و بيش آواري تشكيل شدهاند. به دليل داشتن خاستگاه و شرايط رسوبي يكسان، سنگهاي قارهاي پركامبرين بايد سنگ رخسارهاي به تقريب مشابه داشته باشند، ولي دگرگوني و دگرساني شديد بعدي، سبب شده تا سنگهاي قارهاي پركامبرين ايران را بتوان به دو دسته بزرگ سنگهاي دگرگوني و سنگهاي نادگرگوني تقسيم كرد. فرآيندهاي دگرگوني تحميل شده بر سنگهاي قارهاي پركامبرين ايران چندزادي است و در همه جا اثر يكسان ندارد. به طوري كه از نظر رخساره دگرگوني، ميتوان اين سنگها را به دو گروه جدا تقسيم كرد. پركامبرين در ايران مركزي : توالي ستبري (حدود دههزار متر) از سنگهاي دگرگوني درجه بالا و يا كم دگرگوني وجود دارد كه حقيپور (1974)، با توجه به فرآيندهاي دگرگوني، سنگ رخساره و همچنين جايگاه چينــهشناسي، آنها را به چهار واحد سنگچينــهاي به نامهاي " سريهاي اوليــه" ، " مجموعه چاپـدوني"، " مجموعه بُنهشورو" ، "سازند تاشك " تقسيم كرده است. 1) واحد موسوم به « سريهاي اوليه» برونزد ندارد. ولي، وجود برخي قطعات سنگي و كانيهاي دگرگوني، در رديفهاي جوانتر، حاكي از يك مجموعه دگرگونه قديمي دانسته شده كه خاستگاه ماگمايي و يا سنگهاي دگرگوني داشتهاند. 2) مجموعه چاپدوني: به دليل داشتن بيشترين درجه دگرگوني، كهنترين سنگهاي پركامبرين ناحيه ساغند – پشتبادام دانسته شده است. ستبراي اين واحد حدود چهارهزار متر برآورد شده كه بيشتر آن گنيس است. تمام مجموعه حالت ميگماتيتي داشته و مقدار درخور توجهي گرانيت آناتكسي به همراه دارد. حفظ بقاياي لايهبندي، وجود ميانلايههاي مرمر و كانيهاي تخريبي سبب شده تا خاستگاه اوليه دگرگونيهاي چاپدوني، آواري – آتشفشاني دانسته شود. 3) مجموعه بُنهشورو: با ستبراي 2000 متر شامل تناوبي از شيست، آمفيبوليت، گنيس، كمي سنگهاي كوارتزي و به ندرت مرمر است. فراواني آمفيبوليت از ويژگيهاي اين مجموعه است. درجه دگرگوني بُنهشورو خفيفتر از مجموعه چاپدوني و لذا جوانتر از آن است، وجود دگرشيبي و افقهاي كنگلومرايي در حد فاصل مجموعه چاپدوني در زير و مجموعه بنهشورو در بالا مؤيد اين نظر است. گفتني است كه مرز بالاي مجموعه بُنهشورو با يك افق شاخص از مرمر دولوميتي همراه با كمي شيست و گنيس مشخص شده است. ولي، حمدي (1374) بر اين باور است كه اين مرمرها داراي سنگواره كامبرين پيشين (آشكوب آتابانين) است. 4) سازند تاشك : كه به طور ناپيوسته و با حضور يك افق كنگلومرايي بر روي مجموعه بُنه شورو قرار دارد شامل حدود 2000 متر پليتهاي همگن، گريوك دانهريز و ماسهسنگ آركوزي است كه در اثر دگرگوني به شيست، فيليت، اسليت، ميكا شيست و متاگريوك تبديل شدهاند. تفاوت رخساره دگرگوني سبب شده تا اين سازند (تاشك) به دو بخش تقسيم شود. بخش زيرين (تاشك) بيشتر گريوكي با رخساره آمفيبوليت تا شيست است. بخش بالايي (تاشك 2) منشأ پليتي و درجه پايين رخساره شيست سبز دارد. تاشك 2، با سازندهاي كهر، كلمرد، تكنار و سري مراد همارز و قابل قياس است. در خاور ايران مركزي، تاشك بالايي، با دگرشيبي زاويهاي مشخص، به وسيله سنگهاي پركامبرين پسين (سازند ساغند – سري ريزو) پوشيده شده است كه نشانگر عملكرد فاز كوهزايي كاتانگايي (مُرادين) است. يادداشت: وجود كانيهاي گروه اورانيم در ناحيه ساغند سبب شده تا پيسنگ پركامبرين ناحيه توسط گروه مشترك سازمان انرژي اتمي و كارشناسان چيني، با استفاده از روشهاي نوين راديوايزوتوپي و ژئوفيزيكي بررسي و از پيسنگ پركامبرين ايران مركزي ديدگاه نويني ارائه شود. بنا به نوشته آقا ابراهيمي ساماني (1367) كهنترين واحد رخنمون شده در ايران مركزي، انباشتههاي فليشي - تخريبي، با رخساره شيب قارهاي، به نام « سازند ناتك » است كه سن پرتوسنجي 750 تا 874 ميليون سال دارد. سازند ناتك، با دگرشيبي زاويهدار، در زير سنگهايي با رخساره كافت قارهاي قرار دارد كه ميزبان كانسارهاي عمده آهن، آپاتيت، مواد پرتوزا و عناصر خاكي كمياب است و به نام « سازند ساغند » نامگذاري شده است. سازند ساغند، با ستبرايي از 1200 تا 1500 متر، داراي ماگماتيسم با سرشت دوگانه، رسوبات گرمابي، سنگهاي آواري، آذرآواري و شيميايي – رسوبي بوده و قابل تقسيم به 5 عضو جداگانه است كه سن آنها در محدوده زماني بين 780 تا 583 ميليون سال است. سازند ساغند در زير لايههايي قرار دارد كه رخساره كافتي دارد و هم ارز سازندهاي ريزو، دسو و سلطانيه است. ساماني و همكاران (1367)، بر اين باورند كه كمپلكسهاي دگرگوني (چاپدوني، بُنهشورو و سازند تاشك) همان طبقات سازند ناتك است كه در زمان مزوزوييك و سنوزوييك دگرگون شده و ماگماتيسم گرانيتي در آن نفوذكرده است. در ضمن ايشان، براي مجموعههاي چاپدوني، بُنــهشورو و تاشك نام « گروه تاشك » را پيشنهاد ميكنند، مشروط بر آن كه سازند تاشك به سازند ناتك تغيير نام دهد. ساماني (1367) دگرگوني پركامبرين را منتفي دانسته و پديده دگرگوني كمپلكسهاي منطقه ساغند را محصول دگرگوني ديناموترمال كوهزايي سيمري (ma220-180)، و ميگماتيتي، گرانيتي شدن را ناشي از دگرگوني گرمايي در آغاز ترشيري (52 ميليون سال) ميداند. شايد فازهاي ديناموترمال (سيمري) و گرمايي (ترشيري) مورد سخن، همان فازهاي جوانتري باشند كه حقيپور بدانها فازهاي جوانتر از پركامبرين نام داده است. ميگماتيتي شدن و تشكيل گرانيتهاي آناتكسي : در كمربند دگرگوني ايران مركزي، در اثر فرآيندهاي دگرگوني، دماي ناحيه به حدي رسيده كه سنگهاي اوليه مانند گريوكها، آركوزها، آتشفشانيها و حتي كربناتها ذوب و روان شده كه حاصل آن پيدايش ميگماتيت، گرانيتهاي آناتكسي و ديوريتهاي گسترده است (حقيپور، 1974). در مجموعه چاپدوني دو فاز ميگماتيتي شدن، در ارتباط با دو فاز دگرگوني، شناسايي شده است. ميگماتيتهاي فاز نخست، با دگرگوني فاز نخست پيوند دارند و بيشتر از نوع ميگماتيتهاي رگهاي همزمان با زمينساخت است. ميگماتيتهاي فاز دوم، منشاء آرنيتي دارد كه موجب تشكيل روانههاي گرانيتي شده است. ميگماتيتهاي جوانتر در ميگماتيتهاي فاز نخست نفوذ كرده و به دليل قرارگيري در برگوارگي جا به جا شده و سطوح محوري ريز چينهاي مربوط به فاز دوم دگرگوني، ميگماتيتي شدن از نوع بعد از زمينساخت است. گفتني است كه پديده ميگماتيتي شدن و تشكيل گرانيتهاي آناتكسي، منحصر به ناحيه ساغند و پشتبادام نيست و اين پديده در نقاط ديگر ايران مانند تكاب، ترود، باختر اروميه، ازبكوه و 000 نيز همچنان گزارش شده است. پركامبرين در سنندج – سيرجان : زون سنندج – سيرجان به عنوان پرتكاپوترين حوضه ساختاري – رسوبي ايران، يك كافت ميانه بلوك است كه بيشتر سنگهاي آن دگرگون است. از گذشته بسياري از دگرگونيهاي موجود در مناطق سيرجان، حاجيآباد، كوليكُش، شهركرد، بويين، ازنا، گلپايگان، موته، مهاباد، مريوان، تكاب، باختر درياچه اروميه و 000 به پركامبرين نسبت ميدهندكه چكيده آن در جدول زير ارائه شده است. در خصوص پركامبرين بودن پديده دگرگوني اطمينان كافي وجود ندارد و به نظر ميرسد كه در بيشتر اين نواحي، سنگهاي آواري پركامبرين به همراه سنگهاي جوانتر، در زمانهاي پس از پركامبرين به ويژه ترياس پسين و در اثر رويداد كوهزايي سيمرين پيشين دگرگون شدهاند. پركامبرين در البرز : دگرگونيهاي منسوب به پركامبرين كوههاي البرز، تنها در دامنه شمالي اين كوهها برونزد دارند كه از آن جمله ميتوان به شيستهاي گرگان، دگرگونيهاي اسالم – شاندرمن در جنوب باختري انزلي و دگرگونيهاي علمكوه (باختر كلاردشت) اشاره كرد. بر خلاف گزارشهاي متعدد موجود، پركامبرين بودن سنگهاي دگرگوني نواحي ياد شده چندان محرز نيست و به نظر ميرسد كه در فرآيند دگرگوني اين نواحي زمينساخت برخوردي صفحههاي ايران و توران، در زمان ترياس پسين و يا دگرگوني همبري (در ناحيه عَلَمكوه) نقش اساسي داشتهاند كه موارد زير از آن جمله است. در ناحيه گرگان (شيستهاي گرگان)، از حوالي گرگان تا حدود 120 كيلومتري باختر اين شهرستان (جنوب خاوري نكا) تناوبي از سنگهاي آتشفشاني بازيك دگرگون شده، كوارتزيت، كوارتزويك و به ويژه شيستهاي تيره رنگ، برونزد دارد كه مرز شمالي آن محدود به گسل خزر و در جنوب به وسيله همبري گسل بر روي سنگهاي پالئوزوييك بالايي رانده شده است كه بخش قابل رؤيت آنها، حدود 1000 متر ستبرا دارد. گانسر (1951)، اشتوكلين (1968)، و 000 زمينشناساني هستند كه به طور استنباطي، شيستهاي گرگان را پيسنگ پركامبرين كوههاي البرز دانستهاند. ژني a)1977) ضمن مقايسه شيستهاي گرگان با مجموعه بُنهشورو با ارائه دلايل زير، شيستهاي گرگان را به سن پركامبرين دانسته است: در ناحيه علمكوه يك مجموعه دگرگوني به نام سازند بَرير (بارير) متشكل از اسليت، كوارتزيت، تالك شيست، مرمر و 000 گزارش شده كه با كمپلكس ضخيم مرمري، توفهاي دگرگوني، هورنفلسهاي بازيك، تالك شيست و سنگهاي سيليسي آهكي پيوند پيچيده و نامشخص دارند. در 1962، گانسر و هوبر، اين مجموعه دگرگوني را به سن پركامبرين دانستند. ولي، بررسيهاي بعدي نشان داد كه دگرگونيهاي عَلَمكوه داراي سنگوارههاي پالئوزوييك و مزوزوييك هستند كه در اثر فرآيند همبري مجاورتي ناشي از تزريق گرانيت عَلَمكوه به سن حدود 5 ميليون سال، دگرگون شدهاند. پيسنگ پركامبرين زاگرس در هيچ نقطهاي رخنمون ندارد ولي، با توجه به اندازهگيريهاي مغناطيس هوايي، گرانيسنجي و بررسيهاي چينهشناختي، اين باور وجود دارد كه پيسنگ زاگرس دنباله شمال – شمال خاوري سپر عربي – نوبي است كه از شمال خاور آفريقا تا عربستان و حتي تا حوضه زاگرس ادامه دارد. اطلاعات ژئوفيزيكي نشان ميدهد كه در فروافتادگي دزفول، سطح پيسنگ در عمق 15 كيلومتري زير سطح درياي آزاد است. در ناحيه لرستان اين سطح در ژرفاي 6 كيلومتر از سطح دريا قرار دارد ولي به سمت راندگي اصلي زاگرس، سطح پيسنگ به سرعت بالا ميآيد. بر اساس اندازهگيريهاي گرانيسنجي، در فارس داخلي قاعده پيسنگ در ژرفاي 35 كيلومتر و در كوه دينار – زردكوه در ژرفاي 55 كيلومتر است. تلفيق نتايج مغناطيس هوايي و گرانيسنجي گوياي آن است كه ضخامت پيسنگ زاگرس در حدود 25 تا 50 كيلومتر است، (مطيعي، 1372( سنگهاي نادگرگوني پركامبرين گروه نخست، كهنتر بوده و بيشتر از نوع نهشتههاي دريايي است كه با ستبراي زياد و يكنواختي تركيب در بيشتر نواحي ايران رخنمون دارند. گروه دوم، كه جوانتر و در بالا است، از رسوبهاي بر قارهاي تشكيل شده كه گاهي به انواع تبخيري تبديل ميشود و در مقايسه با گروه نخست، ستبراي كمتري دارند. عامل اساسي در تفاوت شرايط رسوبگذاري در مجموعة نادگرگوني پركامبرين ايران همان رويداد زمينساختي كاتانگايي است كه ضمن چين دادن سنگهاي بخش زيرين و تكاپوهاي ماگمايي اسيد، سبب شده تا شرايط دريايي به شرايط نزديك قارهاي تبديل شود. رسوبهاي دريايي نادگرگوني پركامبرين : از نگاه تركيب، رسوبهاي دريايي نادگرگوني ايران بسيار يكنواخت بوده و گسترش بسيار زيادي دارند. اين سنگها شامل رديفي از سنگهاي انباشته شده در آبهاي كم ژرفا، مانند توفهاي شيلي، سيلت سنگ و ماسهسنگ است كه بين لايههايي از آذرآواري، گدازه اسيد و يا لايههاي دولوميتي دارند. رنگ متمايل به سبز در آنها عموميت دارد و به واقع از ويژگيهاي آنها است. با وجود تشابه بسيار زياد سنگ رخساره و رنگ، به اين سنگها در نواحي گوناگون، اسامي متفاوت داده شده است. گفتني است كه: 1) دگرشيبي مرز بالاي رسوبهاي دريايي نشانگر عملكرد رخداد كاتانگايي است ولي اين رويداد در همه جا شدت يكسان نداشته به همين رو در البرز مركزي – آذربايجان سنگهاي پركامبرين پسين به ظاهر به طور همشيب بر روي سازند كهر ديده شده است، ولي يك تغيير ناگهاني سنگشناسي در فصل مشترك آنها وجود دارد. رسوبهاي كنار قارهاي پركامبرين (پركامبرين پسين) : رسوبهاي كنار قارهاي پركامبرين ايران سنگهايي هستند كه پس از رويداد زمينساختي كاتانگايي و پيش از كامبرين تشكيل شدهاند كه بيشتر از انواع آواريهاي كم عمق، گاهي تبخيري و آتشفشاني هستند. در گذشته براي اين مجموعه، از واژة اينفراكامبرين استفاده ميشد، چرا كه اين سنگها در زير رسوبات كامبرين قرار داشتند و از سنگهاي كم دگرگوني و يا دگرگوني پركامبرين، با يك مرز ناگهاني از نظر سنگشناختي، درجة دگرگوني و تركيب سنگي جدا بودند (هوشمندزاده و همكاران، 1367) ولي، امروز اغلب از آنها با نام « سنگهاي پركامبرين پسين » ياد ميشود
راهبري و مديريت نيروهاي دانشگر اشاره كوگنيتاريا (COGNITARIA) واژه اي است از ريشه COGNITION - به معناي شناخت - كه مدت زيادي نيست وارد متون علمي مديريت و رفتار سازماني شده است .الوين تافلر، صاحب نظريه موج سوم ، اين واژه را در مقابل پرولتاريا (PROLTARIA)به كار مي برد. پرولتاريا به معناي طبقه كارگران يقه آبي است كه كارهاي مكانيكي را بااستفاده از نيروي عضلاني خود به انجام مي رسانند. توسعه صنعت ، استفاده از انرژي الكتريكي ، رشد اتوماسيون صنعتي و استفاده روزافزون از ماشين در كارهايي كه سابقا به مدد نيروي عضلاني بشر انجام مي شده ، روزبروز اهميت اين طبقه را كاهش مي دهد.ازسوي ديگر، تعداد كاركنان يقه سفيد يعني كاركنان بخشهاي اداري - خدماتي و كاركنان يقه طلايي يعني كاركنان بخشهاي علمي - تخصصي به شدت رو به افزايش است .معمولا با اندكي تسامح ، مجموعه كاركنان يقه سفيد و طلايي را با عنوان كاركنان علمي (KNOWLEDGE WORKER)مي شناسند (تدبير شماره 110). اين واژه براي اولين بارتوسط پيتر، اف ، دراكر در كتاب <عصر گسستگي > بكار برده شد، اما برخي معتقدند كه معادل فارسي اين واژه پيش از اينها در ايران تحت عنوان <عملجات علمي > به كارگرفته شده است . امروزه كلمه <دانشگر> به عنوان كلمه فارسي به جاي آن به كار مي رود. سال 1976،سه سال قبل از ايجاد اولين شبكه كامپيوتري (ARPANET) سالي بود كه در آمريكا تعدادكاركنان يقه سفيد و طلايي از كاركنان يقه آبي بشتر شد و تافلر اين امر را تحولي عظيم درتاريخ بشر، آغاز موج سوم و ورود بشر به دنياي اطلاعاتي و كلبه الكترونيك مي داند.بخش عمده اي از كاركنان علمي كساني هستند كه با مسائل تخصصي ويژه سروكار دارندو مجموعه دانشمندان ، مهندسان ، پزشكان ، وكلا، مديران و حسابداران را دربرمي گيرد.به دليل اينكه اين دسته از كاركنان با مسائل ذهني و فكري سروكار دارند كه هريك به نوعي با مساله <شناخت > روبرو هستند، از اين رو به نام طبقه <كوگنيتاريا> شناخته مي شوند. افزايش عده اين نوع كاركنان ، سطح بالاي تخصصي كار و درنتيجه سطح بالايي انتظارات و ويژگيهاي شخصيتي و رواني اين افراد (كه لازمه شغل آنهاست )، مسائل وچالشهاي جديدي را فراروي مديران شركتهاي تخصصي مي نهد و لازم است مديران بخشهاي موردنظر با رويكرد ويژه اي به مساله رهبري و مديريت افراد متخصص وحرفه اي بنگرند. 1 - مقدمه در قرن بيستم ، باارزش ترين دارايي يك سازمان ، ابزار توليد آن بود درحالي كه امروزه در قرن بيست ويكم ، اين ويژگي به دانشگران تعلق مي گيرد. به عبارت ديگر، در عصرحاضر، بنابه اقتضا و ضرورت محيط، سازمانها بايد دائما درحال نوآوري باشند زيرا اكنون كسي برنده است كه بتواند در عرصه رقابت ، تكنولوژي جديدتري به بازار عرضه كند. اين ويژگي خاص دانشگران است و آنها قادرند نوآوري كنند. فراهم بودن زمينه هاي مناسب براي تعامل افكار و كسب تجربيات نو براي دانشگران كه برخلاف افراد نيروبر، نيازمندسازمان نيستند، مهمترين شرط رشد سرمايه دانايي و معرفت در جوامع و سازمانهاست . هنگامي كه از سازمانها انتظار نوآوري مي رود، عمل كردن براساس سيستم هاي سنتي قديمي ، نمي تواند مفيد و توجيه پذير باشد. به عنوان مثال نظم پديده اي سنتي است كه ازسالهاي دور بر سازمانها حاكميت داشته است اما درحال حاضر و براساس اصل نوآوري ،محيط سازمان لزوما بايد آزاد و تابع نظرات افراد باشد و خيلي تابع نظم نباشد تا افرادبتوانند در آن به راحتي كاركرده و دست به نوآوري و خلاقيت بزنند. اما با آنكه چنين سيستمي بسيار نوآور است . آثار بي نظمي به تدريج در آن بروز خواهدكرد بنابراين بايد بين نظم و نوآوري در سازمانهاي جديد، تعادل ايجاد كرد. برهمين مبنا در سالهاي اخير،سازمانهاي موفق علاوه بر نظم بوروكراتيك ، تدابير خاصي براي استفاده از كليه ظرفيتهاي فكري و عملي كاركنان خود اتخاذ كرده اند. علي رغم اينكه اصولا فعاليت دانشگران وكاركنان علمي ، فرمول پذير نيست ، سازمانهاي پيشرو به تدريج به ساختار، مكانيسم شيوه هاي رهبري و زمينه هاي مناسب فرهنگي براي هم افزايي تلاشها و انديشه هاي كاركنان علمي دست يافته اند و موفق شده اند نه تنها از افكار و ابتكارات موجود بهره بيشتري بگيرند بلكه به دانش آفريني سازماني و توسعه فكري اين كاركنان نيز بپردازند.كاركنان علمي اگرچه تك به تك ، قابليتهاي خوبي دارند اما وقتي در داخل مجموعه اي قرار مي گيرند كه ساختار مناسبي ندارد، بازده و اثربخشي آنها به شدت كاهش مي يابد. به همين دليل ، يك ساختار خوب مي تواند منجر به ايجاد نوع ديگري از سرمايه به عنوان سرمايه اجتماعي براي سازمانهايي گردد كه از چنين زاويه اي به مساله نگريسته اند.بدين ترتيب ، مديريت موثر نيروي كار دانشگر و دانشمند، نيازمند تدابيري است كه حاصل آن توسعه كيفي و كمي ظرفيت دانش اندوزي ، استفاده كارساز از دانش و توسعه دانش در سطح ملي و سازماني است . در كشور ما نيز هرچند كه توسعه كيفي و كمي نيروي دانشگر و دانشمند به وسعت كشورهاي پيشرفته صنعتي نبوده است ، اما از لحاظكمي ، افزايش چشمگيري نسبت به گذشته داشته است . اين افزايش كمي كه بتدريج باارتقاء كيفيت اين نيروها توام خواهدشد، مي تواند بسترساز جهش مطلوب اقتصادي باشدكه شرط اين كار استفاده بهينه از اين نيروهاست . در اين نوشتار كوتاه سعي شده مدخلي بر اين بحث گشوده شود و سوالات و مسائل موردنظر در اين مورد به محضر انديشمندان ارائه گردد تا راه حلهاي مناسبي براي آن دريافت گردد. در اين مقاله ابتدا مواردي در رابطه با طبيعت يك فرد متخصص بيان خواهدشد سپس درمورد اينكه چه چيزهايي باعث انگيزش دانشمندان و مهندسان مي شود، بحث مي گردد و درنهايت اهميت اين عوامل درهدايت موثر متخصصان وحرفه اي ها ارائه خواهدشد. 2 - ماهيت متخصص فني مك كال تعريفي از ويژگيهاي متخصصان ارائه مي دهد كه با مفاهيم ارائه شده توسطكر و همكارانش مشابه است : 1 - آنها داراي توانايي كار كارشناسي و اظهارنظر فني هستند كه نشات گرفته از دوره هاي آموزشي طولاني و ويژه است ; 2 - آنها به شايستگي خواستار <خودمختاري > در تشخيص لوازم موردنياز و نتايج مربوطبه كارشان هستند; 3 - در كار و تخصص خويش داراي <تعهد> هستند; 4 - ايشان با حرفه خود و از اين بابت همراه با همكارانشان شناخته مي شوند. 5 - آرزو دارند كه در تصدي فعاليتهاي حرفه اي خويش ، وابسته به اخلاقيات بوده ،احساساتي و خودپسند نباشند; 6 - براي تنظيم و حفظ استانداردهاي مربوط به حرفه شان ، با بينشي مدرسه اي (COLLEGIAL)، مسئوليت پذيرند. 3 - ويژگيهاي يك متخصص فيلي و همكاران معتقدند كه كاركنان متخصص بيشتر از همتايان غيرحرفه اي خود به موارد زير نزديك هستند: 1 - از ديدگاه سازماني ، بيشتر به تخصص خود علاقه دارند تا حل مشكل سازمان ; 2 - درحالي كه درحل مشكلات متكي به خود هستند، با ديدي بسيار واقع بينانه به سازمان نگاه مي كنند. درحقيقت ضوابط و چارچوبهاي كلاسيك و سنتي سازمانها رانمي پذيرند. به بيان ديگر بيشتر به دنبال آزادي عمل هستند و چون براي دانش ، مرزي قائل نمي شوند، هميشه اين حق را براي خود محفوظ مي دارند كه بايد آزادي عمل درانجام كارها به آنها داده شود; 3 - كمتر پايبند هستند و بيشتر انتقاد مي كنند. اگر از آنها سوال شود، به شدت از نتيجه دسترنج خود در شركت ايراد مي گيرند و با وسواس هرچه تمامتر مي گويند كه سرويس ارائه شده به مشتري ، مناسب نيست ولي اگر از ايشان سوال شود كه راه حل ارائه سرويس مناسب به مشتري چيست ، پاسخي ندارند; 4 - اهميت كمتري براي پول قائل هستند و بيشتر براي آزادي عمل براي پيگيري پروژه هاو كيفيت امكانات و خدمات پشتيباني ريسك پذيرند. درواقع اگر اين افراد به حال خودگذاشته شوند، هزاران بار حاضرند تا از نو تجربه كنند و هيچگونه تعهدي به افكارچندهفته قبل خود ندارند; 5 - اختيارات را برپايه تخصص و كارشناسي مي پذيرند نه براساس سلسله مراتب ; 6 - بر ارزشهاي تخصصي بيش از اهداف سازماني تاكيد دارند; 7 - دانش و علم جديد خود را با ديگران شريك مي شوند و به عبارت ديگر، كار جمعي و سازماني از ويژگيهاي آنهاست ; 8 - پرسشگر هستند و از مهارتهاي ارتباطي ، مخصوصا گوش دادن و پرسيدن براي ارتقاي دانش خود بهره مي گيرند; 9 - هميشه درحال تحقيق و تفحص و دسترسي به دانش جديد ازطريق دسترسي به تحقيقات خود هستند; 10 - خود چالشگر هستند و رفتار، عملكرد و فعاليتهاي خود را هميشه زيرسوال مي برند; 11 - غيرقابل پيش بيني هستند و به همين دليل كنترل و هدايت آنها كار سختي است . به همين جهت يكي از ويژگيهاي مديراني كه با دانشگران در ارتباطند اين است كه غيرقابل پيش بيني بودن رفتارهاي آنان را بايد به نحوي مديريت كنند; 12 - سريع عمل مي كنند و خيلي تندآموز هستند. 4 - تفاوت بين مهندسان ودانشمندان علوم متخصصان - حتي اگر به متخصصان فني محدود شوند - گروه يكپارچه اي نيستند.دكتر جان سونونو فرماندار سابق نيوهمپشاير و مشاور جورج بوش رئيس جمهور سابق آمريكا به وسيله روزنامه نگاران و رسانه ها و... اغلب به عنوان يك دانشمند موردبحث قرار گرفته است اما او همواره يادآور مي شود كه يك مهندس است (دكتراي مهندسي مكانيك ) و درحقيقت با يك دانشمند علوم تفاوت دارد. آلن و همكارانش برخي از اين تفاوتها را مشخص كرده اند: - دانشجويان علوم حتي قبل از فارغ التحصيلي براي استقلال و يادگيري چيزي به خاطرخود آن ، ارزش بيشتري قائلند درحالي كه مهندسان توجه بيشتري به آمادگي تخصصي ،موفقيت و زندگي خانوادگي دارند. - دانشمندان واقعي علوم ، عموما خواستار درجه دكترا هستند درحالي كه مهندسان نوعي ، به طوركلي فعاليت حرفه اي خود را با مدرك ليسانس شروع مي كنند و بعدا ممكن است يك مدرك فوق ليسانس يا دكترا هم به آن اضافه كنند. - دانشمندان علوم براي خودمختاري حرفه اي و انتشار نتايج ارزش بيشتري قائلند،درحالي كه مهندسان به صورت تيمي كار مي كنند و به انتشار نتايج اهميت كمتري مي دهند. حتي گاهي اوقات به خاطر رقابتهاي اقتصادي بين شركتها، از انتشار نتايج كارشان صرفنظر مي كنند. - اگرچه هر دو گروه اشتياق به پيشرفت در حرفه و گروه خود دارند اما دانشمند علوم ، به شهرت درميان همتايان خود در خارج از شركت وابسته است ، درحالي كه پيشرفت يك مهندس بيشتر به فعاليتهاي او در درون شركت بستگي دارد. بنابراين يك مهندس بيشتر بااهداف سازماني انگيزه پيدا مي كند و با افزايش وظايف عملي راحت تر است و بيشتردرپي پاداشهاي محسوس در سازمان است . - علوم ازطريق تكامل در متون علمي رشد مي كند و دانشمند علوم مي خواهد در اين راه آزاد باشد. ميراث اصول و عقايد يك مهندس براي آيندگان در كدهاي فيزيكي ودستگاهها و تجهيزات بيان شده است و نه عبارات شفاهي و كتبي . به علاوه ، يك مهندس بيشتر مايل (و يا مجبور) است در شرايطي كار كند كه اطلاعات اختصاصي به وسيله سازمان بررسي مي شوند و تمايل كمتري براي انتشار نتايج وجود دارد. چرا كه هدف ،رسيدن به يك نتيجه مشخص است و نه علوم صرف . 5 - انگيزش متخصصان فني براي داشتن يك سازمان فني موثر و كارآمد، ابتدا لازم است كه مفهوم كلمه <انگيزش >، بخصوص در ارتباط با متخصصان فني را به خوبي دريابيم . برلسون و استينر، <انگيزه > را به عنوان <يك حالت دروني كه انرژي مي بخشد، فعال مي سازد يا حركت مي دهد و نيز آنچه كه رفتارها را براي رسيدن به اهداف هدايت كرده و جهت مي دهد >تعبير كرده اند. رابينز <انگيزش > را در حالت سازماني آن به صورت <تمايل به كارگرفتن درجات بالاي تلاش و كوشش براي رسيدن به اهداف سازماني > تعبير مي كند به شرط آنكه اين تلاش ،قابليت فراهم آوردن رضايت فردي را دارا باشد>. كمپبل و همكاران سه شرط را براي انگيزش جهت رسيدن به رفتارهاي نتيجه بخش تعيين مي كنند: مسير رفتار يك فرد (كه به وسيله انتخاب و گزينش از ميان چند متغير، سنجيده مي شود). قدرت آن رفتار هنگامي كه انتخاب انجام شده است . پافشاري و اصرار بر آن رفتار. شانون نتيجه مي گيرد كه <تنها يك راه براي وادار كردن افراد به انجام آنچه كه مي خواهيم ، وجود دارد و آن برانگيختن آنهاست به اينكه بخواهند آن كار را انجام دهند.انگيزش از درون فرد جاري مي شود>. بنابراين لازم است كه بدانيم چرا و چگونه افراد به انجام دادن فعاليتي براي افزايش موفقيت در رسيدن به اهداف سازماني ترغيب مي شوند. فرضيه هايي كه سعي در توضيح چگونگي انگيزش افراد دارند، عموما به دو دسته طبقه بندي مي شوند: الف - فرضيات رضايتي كه بر پايه نيازهاي بشري و تلاشهاي (غالبا ناآگاهانه ) افراد براي دستيابي به رضايت خود، استوار است مانند نظريه سلسله مراتب نيازمنديهاي مازلو،تئوري X و تئوري Y مك گركور، تئوري دوعاملي هرزبرگ و... ب - فرضيات پردازشي كه برمبناي گزينشها و انتخابهاي رفتاري غالبا آگاهانه هستندبراساس نتايج و دستاوردهاي قابل پيش بيني بنا شده اند. نظير تئوري عدالت آدامز، تئوري انتظار وروم و... رادسپ در 1960 مطالعه اي انجام داد كه در آن اهميت فاكتورها در گزينش موقعيت جديدبراي 3000 مهندس كه براساس زمينه شغليشان طبقه بندي شده بودند، موردارزيابي قرارگرفتند. (جدول 1) تمام گروهها گزارش دادند كه كار جالب و متنوع براي آنها از دستمزدمهمتر است كه اين امر براي مهندسان R&D (تحقيق و توسعه ) اهميت بيشتري داشت .به طور مشابه ، مهندسان R&D ارزش بيشتري را به فرصتهاي يادگيري اختصاص مي دادنددرحالي كه مهندسيني كه درپي موقعيتهاي مديريت ، فروش و توليد بودند، اهميت بيشتري در رابطه با فرصتهايي براي پيشرفت قائل بودند. 6 - هدايت دانشگران از آنجا كه دانشگران ، قشر عظيم و درحال رشدي هستند، در آينده اي بسيار نزديك شاهد خواهيم بود كه اغلب نيروي كار از اين گروه باشد. درحال حاضر بيش از نيمي ازنيروي كار آمريكا را دانشگران تشكيل مي دهند. بنابراين ، طبيعت كاركنان اين گروه ،مديران و سازمان اداره كننده آنها و نيز قوانين و مقررات ، سيستم ها و فرايندهايي كه براي آنها لازم است ، با آنچه كه درخصوص كار نيروبر مطرح است ، متفاوت است . براي مثال ،افرادي كه كار علمي انجام مي دهند، معمولا هر كاري غير از آن را براي خود مزاحمت مي دانند و حتي به آينده خود نيز نمي انديشند چون يك كار علمي نيست ، به بيان ديگر<بداهه پردازي > مي كنند. توجه به اين نكات و نيز اين مساله كه دانشگران در بسياري اززمينه ها از مديران جلوتر بوده و بيشتر به عنوان طرف مذاكره و مشورت قرار مي گيرند و نه اطاعت كننده ، مديريت دانشگران را به شدت مورداهميت قرار داده است . امروزه درشركتهاي داراي فناوري پيشرفته مدير، حل كننده مساله نيست بلكه در جريان حل مساله به عنوان مربي همراه تيم است . درواقع علت اينكه سازمانها توانسته اند بهره بيشتري ازكاركنان علمي خود ببرند و اين كاركنان نيز به نوبه خود توانسته اند بهتر خود را نشان دهندو رضايتمندي شان بيشتر شده و كارايي شان بالا برود، اين است كه به عنوان مشاور به شركتها كمك كرده اند. نتايج تحقيقات هريس در زمينه مديريت متخصصان فني به طور خلاصه نشان مي دهد كه ايشان ، رهبران عالي را قبول دارند. بليك و موتون با بررسي و آناليز نوع مديريت از دو بعد <توجه به افراد> و <توجه به توليد> معتقدند كه <مديريت تيمي > كه درآن اهداف فردي در ضمن دستيابي به اهداف سازماني ، حاصل مي شوند، كارآمدترين نوع مديريت است . تئوريها و فرضيات ديگر نيز هركدام به نحوي مساله مديريت را از جوانب مختلف موردبحث و بررسي قرار مي دهند. به اين ترتيب مشكل اساسي مديريت ، اداره اين افراد شاخص در كنار يكديگر است . در هر صورت ، درجهان امروز كه عامل تغيير، اطلاعات است و نه انرژي ، اگر بپذيريم كه انسانها عامل تغيير و تحول هستند و انسان هم متاثر از اطلاعات و ارتباطات عمل مي كند، در چنين شرايطي ، بهره وري كاركنان فرهيخته به قول دراكر، بزرگترين چالش مديريتي در قرن بيست ويكم است . 1-6 - رهبري دانشگران نقش رهبران سازماني تنها فراهم ساختن زمينه مناسب براي كارهاي علمي نيست بلكه مي بايد زمينه هاي كارآفريني و مشاركت فعال كاركنان در امور سازمان را نيز مهياكنند. مك كال مطالعاتي را در رابطه با ارتباط بين يك رهبر رسمي و يك گروه تابع ازحرفه اي ها و به طوركلي در دسته هاي R&D انجام داده است . او نتيجه مي گيرد كه درچنين گروههايي <رهبري نظارتي موثر، از اعمال قدرت مستقيم بسيار موزونتر است . اين امر، لازمه ايجاد و (يا) حفظ (و يا حداقل عدم تخريب ) شرايطي است كه توليد دانش راتسهيل مي كند. <از آنجايي كه سرپرست گروه تنها عامل تعيين كننده موثربودن گروه نيست ، مك كال چهار حوزه كلي را كه در آن يك مدير، عملكرد قضاوتي مي يابد،مشخص مي كند. 1-1-6 - قابليت فني : توان قابليت فني سرپرست به قابليت توليد دانش و عزم دانشمندان براي هماهنگي با دستورات مديريت بستگي دارد. رهبران گروههاي مولدنقشهاي بسياري را بازي مي كنند كه بستگي به خبرگي فني ، شامل تشخيص ايده هاي خوب نشات گرفته از داخل و يا خارج گروه ، تعريف مشكلات مهم ، تحت تاثير قرار دادن اهداف كار برمبناي خبرگي و تجربه قبلي و نيز فراهم آوردن انگيزه هاي فني است . 2-1-6 - آزادي كنترل شده : <به طوركلي رهبران گروههاي مولد، آزادي كنترل شده اي راايجاد مي كنند يعني وضعيتي را به وجود مي آورند كه در آن تصميم گيري به صورت اشتراكي است و نه تفويض كامل مسئوليت به كاركنان ،اما درعين حال خودمختاري كاركنان نسبتا محفوظ مي ماند>. 3-1-6 - رهبر به عنوان مرشد و مربي : مك كال اين مساله را بدين شكل به تصويرمي كشد كه <اين عنوان شايد بهترين مولفه براي بيان زيركي مديريت در گروههاي حرفه اي باشد>، و از قول چاندلر و سايلز نقل مي كند كه براي توضيح شغل مديريت پروژه ، آن را <وسيع يا باريك كردن حوزه ها، جمع يا تفريق وزنها (جايي كه بايد تعادل برقرار شود)،تسريع يا كندكردن فعاليتها، افزايش تاكيد روي برخي از فعاليتها و كاهش تاكيد روي برخي ديگر> بدانند. 4-1-6 - چالش شغلي : از آنجايي كه كار چالش دار يكي از مهمترين چيزها براي يك حرفه اي است ، مدير فني با مقياس توانايي اش در انجام وظايف چالش دار سنجيده مي شود. نگرش يك فرد حرفه اي درمورد اينكه چه چيزي چالش دار است ، بايد با نيازهاي سازمان تطبيق داده شود، لذا چالش براي سرپرست ، نه تنها انجام ماموريتهاي عاقلانه است بلكه سازماندهي كارها براي فراهم ساختن چالشهاي لازم تاحد امكان و سپس تشويق افراد در رابطه با اهميت آن ماموريتهاست . 2-6 - رهبري در نقاط بحراني مك كال خود را تاحد زيادي در آنچه گذشت به سرپرستي مستقيم گروه افراد حرفه اي فني و مخصوصا افراد بخش R&D محدود مي كند. سپس مي افزايد: در بعضي از نقاط برسر راه صعود روي نردبان مديريت ، نياز به نوع ديگري از رهبري پيش مي آيد. هنگامي كه تاثيرگذاشتن روي بخشهاي ديگر سازمان ، مهمتر (يا خيلي مهمتر) از تاثيرگذاشتن بر يك گروه زيردست است ، رهبري به يك نقطه بحراني رسيده است . موثربودن گروه به سادگي مولدبودن آن قابل سنجش نيست اما شامل مواردي مي شود كه با جهت گيري سازمان ارتباط مي يابند، برحدود و مرزهاي سازماني و حتي سلسله مراتب تاثير مي گذارند ومنابع داخلي و خارجي سازمان را حفظ و حراست مي كنند و... . براي بسياري از افرادحرفه اي اولين نقش رهبري در شرايط بحراني ، همين نقشهاي مديريت پروژه مي باشداست (مك كال صفحات 337-338). 7 - استفاده فرضيه هاي انگيزشي براي مهندسان وستربروك و آتلي يك بررسي را درمورد 408 مدير مهندسي در ايالت تنسي آمريكابه منظور تعيين اينكه آنان با كدام فرضيات انگيزشي آشنا بودند و واقعا از كدام فرضيه هااستفاده مي كردند، انجام داد. همانگونه كه جدول (2) نشان مي دهد، آنان بيش از همه بااين سه مفهوم ، آشنا بودند: مديريت برمبناي هدف (MANAGEMENT BYOBJECTIVES)، دايره هاي كيفيت (QUALITY CIRCLES) و يافته هاي واترمن و پيترز (در جستجوي تعالي ). از فرضيات موردبحث در اين نوشتار، آنان بيش از همه (به ترتيب نزولي ) با سلسله مراتب هرم مازلو، تئوريهاي X و Y مك گركور، فرضيه دو عاملي هرزبرگ ، شبكه مديريت (THE MANAGEMENT GRID) و زنجيره مديريتي تانن بام و اشميت آشنايي داشتند.آنها تصور مي كردند كه از اين فرضيه ها ازنظر فراواني به همان ترتيبي كه ذكر شد، استفاده مي كنند. به نظر مي رسيد كه مديران مهندسي در نهادهاي دولتي بيش از مديران سازمانهاي پيمانكار دولتي و صنايع خصوصي ، به استفاده از مديريت هدف گرا و دايره هاي كيفيت ،تمايل دارند. ساير مفاهيم مديريتي تقريبا با تواتر مشابهي در سازمانهاي سه گانه فوق الذكربه كار مي رود. مديران رده بالا بيش از مديران رده پايين با اين مفاهيم انگيزش آشنا بوده اند.مديران درتمام رده ها در شركتهاي داراي فناوري پيشرفته بيش از مديران شركتهايي بافناوري رده پايينتر به استفاده از مفاهيم انگيزشي علاقه مند هستند.
جدول (1) مشخصات و ويژگيهاي شخصيتي متخصصان به تفكيك منش و حرفه آنها 8 - نتيجه گيري از آنجا كه نقش رهبري سازماني بويژه در سازمانهاي داراي افراد حرفه اي و دانشگر،حساس تر و مهمتر است و چون خطر اشتباه در چنين سازمانهايي نيز افزايش مي يابد،بنابراين سبك و ابزارهاي رهبري در آنها نيز متفاوت بوده و نيازمند مطالعه و بررسيهاي بسيار است . ايجاد جو اعتماد يكي از اين ابزارها است كه به مراتب مشكل تر ازبرنامه ريزي خط توليد است . به طور خلاصه رهبري سازماني در عصر مديريت دانش ،كاري ظريف است و به مهارتها و خصوصيات منحصر به فردي نياز دارد. امروزه دانش مديريت به حدي گسترده شده است كه هريك از زمينه هاي مديريتي ، مستلزم بحثهاي فراواني است اما به دلايلي كه ذكر شد، مديريت افراد دانشگر از اهميت ويژه اي برخورداراست . راهبري و مديريت بر ساير رده هاي سازماني نيز شايسته گفتگوها و نظريات متعددي است و در متون علمي مديريتي موردبحث قرار گرفته است .
جدول (2) آشنايي و استفاده از فرضيه هاي انگيزشي توسط مديران مهندسي منابع : 1 - دكتر غلامرضا خاكي ، <سابقه مفهوم KNOWLEDGE WORKER در ايران >، نامه وارده ،ماهنامه تدبير شماره 110، بهمن 79، ص 152. 2 - ميزگرد مديريت كاركنان علمي ، چالشهاي حال و آينده ، ماهنامه تدبير، شماره 108 و109، آذر و دي 79، ص 8 تا 15 و 8 تا 17. 3 - PETER,F, DRUCKER, "THE AGE OF DISCONTINUITY", 1969. 4 - ANDREW, S., TANNENBAUM "COMPUTER NETWORKS" PRENTICE - HALLINTERNATIONAL. 5 - DANIEL L. BABCOCK, "MANAGING ENGINEERING AND TECHNOLOGY"PRENTICE -HALL INTERNATIONAL, INC. 1991. 6 - MORGAN W.McCALL, JR, "LEADERSHIP AND PROFESSIONAL", INCONNOLLY, SCIENTISTS, ENGINEERS AND ORGANIZATIONS, PP.328-345. 7 - S.KERR M.A., VON GLINOW AND J.SCHRIESHEIM, "ISSUES IN STUDY OF'PROFESSIONALS' IN ORGANIZATIONS: THE CASE OF SCIENTISTS ANDENGINEERS", ORGANIZATIONAL BEHAVIOR AND HUMAN PERFORMANCE, 18,1977, PP.329-345. 8 - A.C. FILLEY, R.J. HOUSE AND S.KERR, MANAGERIAL PROCESS ANDORGANIZATIONAL BEHAVIOR, 2nded. (GLENVIEW, IL:SCOTT FORESAMN ANDCOMPANY, 1976). 9 - THE TELEVISION PROGRAM "ONE-ON ONE", JANUARY 22, 1989. 10 - THOMAS J. ALLEN, MANAGING THE FLOW OF TECHNOLOGY:TECHNOLOGY TRANSFER AND DISSEMINATION OF TECHNOLOGICALINFORMATION WITHIN THE R&D ORGANIZATION (CAMBRIDGE, MA: THEMIT PRESS, 1977) PP.35-41. 11 - B.BERELSON AND G.A. STEINER, HUMAN BEHAVIOR: AN INVENTORY OFSCIENTIFIC FINDINGS (NEW YORK: AHRCOURT, BRACE & WORLD, 1964) P.240. 12 - STEPHEN P.ROBBINS, MANAGEMENT, 2ND.ED. (ENGLE WOOD CLIFFS, NJ:PRENTICE -HALL, INC, P.339). 13 - JOHN P.CAMPBELL ET AL.MANAGERIAL BEHAVIOR, PERFORMANCE ANDEFFECTIVENESS (NEW YORK: MC GRAW - HILL BOOK COMPANY, 1970)P.340. 14 - ROBERT E.SHANON, ENGINEERING MANAGEMENT, (NEW YORK: JOHNWILEY&SONS, INC. 1980)P.173 15 - EUGENE RAUDSEPP "WHY ENGINEERS WORK", MACHINE DESIGN,FEBRUARY 4th, 1960. 16 - E.DOUGLAS HARIIS, "LEADERSHIP CHARACTERISTICS:ENGINEERSWANTMORE FROM THEIR LEADERS" PROCEEDING OF THE NINTH ANNUALCONFERENCE AMERICAN SOCIETY FOR ENGINEERING MANAGEMENT,OCTOBER 2-4, 1988 (ROLLA,MO: ASEM, 1988)PP.209-216. 17 - ROBERT R.BLAKE & JANE MOUTON, THE MANAGERIAL GRID: THE KEYTO LEADERSHIP EXCELLENCE (HOUSTON, TX:GULF PUBLISHING COMPANY,1998). 18 - McCALL "LEADERSHIP AND THE PROFESSIONAL", PP 337-338. 19 - L.R.SAYLES AND M.K.CHANDLER "MANAGING LARGE SYSTEM", (NEWYORK, HARPER AND ROW PUBLISHERS, INC. 1971). 20 - McCALL "LEADERSHIP AND THE PROFESSIONAL", PP 332-335. 21 - DAWN R. UTLEY AND JERRY D.WESTERBROOK, "A SURVEY OFMANAGEMENT CONCEPTS IN TECHNICAL".
|
|
|||||||||||||||||
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by fasi.Blogfa.com Design by Yas-Design |
||||||||||||||||||